دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند.مشکل اصلی تاریخ ما امیختگی مذهب و سیاست است. تمام کسانی که صادقانه حتی راه نجات را در حکومتی مذهبی یافتند یا ایدئولوزی برخاسته از مذهب را راهنمای عمل قرار دادند جز به کمک ارتجاع و تیره روزی مردم بر نخاستند. اینان در پایه ها از همان مردابی تغذیه میکردند و می کنند که ملایان حاکم میکنند. باید به مذهب به عنوان مسئله ای شخصی احترام گذاشت ولی باید سوداهای رنگین و مسموم برپائی حکومتی که مذهب ذر آن رسوخ داشته باشد را با تمام مدعیانش به زباله دان ریخت. برای درک این حقیقت باید تاریخ ایران و اسلام و بخصوص تشیع را شناخت.

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو. گفتگوی چهارم


 
م ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
قسمت چهارم



-- آیا کتابهاتان در ایران هم به دست مردم می رسد؟
--  در این مورد باید توضیحی بدهم.وضعیت من هم مثل سایر شاعران در تبعید است، البته نباید گفت تبعید، زیرا ما اگر در بزرگترین مهاجرت تاریخی ایران، به واقع بزرگترین ودومین مهاجرت تاریخی ایرانیان  بعد از آمدن آریائی ها به فلات ایران! به دلیل استبداد مذهبی،به دلیل حکومت سرکوب و اعدام و خفقان، از ایران خارج نشده بودیم و«مهاجرت اجباری سیاسی» نکرده بودیم و در دسترس درندگان بی فرهنگ وخونریز حاکم بر ایران مانده بودیم، وضعیتمان مثل سلطانپور بود و شاعران و نویسندگان قتلهای زنجیره ای،مثل میرعلائی و پوینده و سیرجانی و خیلی های دیگر.

شاعران و نویسندگان در تبعید و یا بهترست بگوئیم«مهاجران اجباری سیاسی»  فارغ از مواضع متفاوت سیاسی شان و زنده بودن یا نبودنشان ، دو گروهند، گروهی مثل دکتر اسماعیل خوئی ، نعمت میرزا زاده، دکتر ساعدی، منوچهر هزارخانی ، میرزا آقا عسگری ، اسماعیل نوری علا ، اسلام کاظمیه ، نادرنادر پور،دکتر حسن هنرمندی، مینا اسدی ومرتضا رضوان و امثال این فعالان ادب و فرهنگ دوران شاه، اینها در هوای میهن  و در خاک میهن کم یا زیاد شاخه وریشه افشانده بودند و در فرهنگ و ادب ایران نام و نشانی شایسته داشتند. در آن دوران من و امثال من جوانهائی  بیست ساله بودیم و سه چهار سالی را در کشاکش گذراندیم و زندان و زنجیر شاه را تجربه کردیم و تا آمدیم بجنبیم باصطلاح انقلاب! شد، انقلابی که من دیگر علاقه ای ندارم که اسمش را انقلاب بگذارم  و 
خودم و دیگران را گول بزنم، چون تا جائی که به حاکمیت بر می گردد  و نتایجش، یک «استفراغ» و«غثیان» تاریخی اجتماعی بود و بس،   شاه را برد و امام را آورد!سلطنت را برد و امامت را آورد و سرو کله جمهوری اسلامی پیدا شد و تا حالا روزگار سه نسل یعنی پدران ما ، خودما، و فرزندان ما را سیاه کرده است،این انقلاب نبود یک «تهوع» بود که اندرونه گندناک  و هرزآبه های پر لاش و لوشی را که در عمق جامعه از نظر ما پنهان بود، و یا صادقانه تر اینکه گندابه هائی مقدس را که به تعفن شان خو کرده بودیم،  یعنی هزار و دویست سیصد سال ارتجاع و خرافات را بنام جمهوری اسلامی بر ما فرو ریخت و شعر «معروف ما انقلاب کردیم یا... .» اخوان ثالث توضیح این انقلاب! است، در این حال و هوا و تا آمدیم بفهمییم چه خبر شده در کوه و کمر و سپس خارج کشور بودیم ، یعنی اساسا فرصت این را پیدا نکردیم که در ایران و در میان مردم خودمان جز یک یا دو کتاب چیزی داشته باشیم. اضافه بر این، امثال من در آن روزگار به صفت میلیتان یا رزمنده این یا آن سازمان سیاسی، یعنی بهتر است بگویم «کارگران ادبی جنبش سیاسی» فعال بودیم تا شاعر و نویسنده ای که اولین ویژگی اش استقلال  و تجربه کافی وذهنیت سیاسی و فلسفی آزاد در کار ادبی است. من تا وقتی از ایران خارج شدم چهار کتابچه شعر با عنوان «سرودهای رهائی»، «هماواز با مجاهدین»، «سفر انسان» و «میعاد با حنیف» داشتم. چهارمین اثر را مجاهدین در تیراژ بالا منتشر کردند و تجدید چاپ شد. البته  در فاصله سالهای 1357 تا 1360 به دلیل اینکه کارهایم در نشریه مجاهد که در تیراژ چند صد هزارنسخه منتشر می شد و نیز به دلیل سرودهایم و کاست هایی، کاستهای  شعرها و سرودهای سازمان مجاهدین که بعد از کاستهای احمد شاملو که بالاترین تیراژ را در ایران داشتند پرفروش ترین بودند ، فردی شناخته شده بودم ولی بجز اینها بیشتر کتابهای من در خارج کشور و بعد از سال 1362منتشر  شدند، و بیش از کتابهایم در دورانی نسبتا طولانی صدای من بود که به گوش مردم یا بهتر است بگویم بخشها و قشرهائی از مردم در داخل کشور میرسید، ابتدا و از شهریور سال 1360 بر امواج رادیو مجاهد، بخشی از شعرهای من که توسط خود من اجرا می شد به گوش مردم میرسید.  آن موقع ما در کردستان و در کوهستانهای حوالی سردشت و در کنارپیشمرگان و مبارزان حزب دموکرات کردستان ایران و اعضای دفتر سیاسی حزب و رهبران آنها،دکتر عبدالرحمان قاسملو و دکتر سعید شرفکندی،  که هر دو متاسفانه توسط جمهوری اسلامی در اتریش و آلمان ترور شدند زندگی می کردیم، در شرایطی سخت ودر زمستانی که هوا تا 20 درجه زیر صفر سرد می شد وخانه ها تا کمر در برف یخزده فرو رفت بودند و در بالای سرمان گاه و بیگاه هواپیماهای بمب افکن و هلی کوپترهای مسلح به مسلسلهای سنگین جمهوری اسلامی جولان می دادند، بعدها وقتی مجاهدین تلویزیون خود را ایجاد کردند من در تلویزیون ابتدا در «سیمای مقاومت» وبعدها«سیمای آزادی» برنامه های ادبی  و تاریخی و فرهنگی فراوانی اجرا کردم که در ایران قابل دیدن بود ، این فعالیت ادامه داشت و بعد از آن، از سال 1383 به بعد قطع شد.

-- چرا قطع شد؟
- قطع شد به دلیل اینکه، متاسفانه و بی تعارف این سنت تمام سازمانهای سیاسی چپ و بخصوص ایدئولوزیک درهمه جا و بخصوص در ایران است که علی العموم، بجز از اختلاف با یکدیگر، و این که هریک خود را «تنها پیشرو انقلاب و آزادی و ترقیخواهی» می دانند و سایرین را عقب مانده میشناسند،وقتی عضوشان از تشکیلات بیرون می رود  به نظرآنها در حقیقت دچار نوعی ارتداد می شود و برای هر دو طرف  مشکل درست میشود،عضو اگر شاعر و نویسنده باشد همانطور که در هنگام عضو بودن فوایدش  از عضو معمولی بیشتر است موقع خروج طبعا مشکلاتش و مضارش از عضو معمولی  بیشتر است وچون سازمان یا حزب مربوطه ایدئولوزیک است، و یک جبهه سیاسی متشکل از نیروهای مختلف العقیده نیست، فرد بیرون رفته یا خروج کرده، دیگر قابل اعتماد نیست، ودر نمونه های برجسته و نه امثال من، مثل نویسنده بزرگ ایتالیائی، ایگناتسیو سیلونه می شود نوکر سرمایه داری یا مثل لنگستون هیوز شاعر سیاهپوست و نامدار آمریکائی باید کتک بخورد !بجز این  باید انصاف داد که مشکل تشکیلاتی نیز در سازمانهای به شدت ارگانیزه شده وجود دارد و واقعی است و من این را می فهمم. تائید فرد خارج شده و پخش آثارش در سازمان قبلی اش، طبعا باعث دلخوری اتوماتیک و ایدئولوزیک اعضای دیگر بخصوص اگراز اعضای ارتدکس باشند و سقف ایدئولوزی خود را، چه مذهبی باشند و چه ماتریالیست، «سقف نهائی خرد بشری» و «نوک پیکان تکامل» بدانند، می شود، و خلاصه زیر پاها را شل می کند که ای بابا! طرف گذاشت و رفت و همچنان کارهایش پخش و صدا و تصویرو آزار دهنده اش ارائه میشود!، بنابراین  بخاطر حفظ سلامت و استحکام  تشکیلات تا جائی که امکان دارد باید ردش پاک شود و آثارش پخش نشود، این برای من مهم نیست، نویسنده و شاعر اگر درست کار بکند میلاد دیگری هم شاید در آینده داشته باشد، به قول کدکنی:
تو آواز خود در بیابان رها کن
باد آن را به هر سو که خواهد رساند
ولی این مساله به طور جدی باعث تاسف است . من امیدوارم که{ اگر چه با توجه به وضعیت اجتماعی ایران و وضعیت سازمانهائی که از جامعه ایران بر آمده و هم نقاط مثبت و هم عقب ماندگی های این جامعه را در خود دارند} طول می کشد، ولی امیدوارم و آرزو می کنم که روزی جامعه ما و به تبع آن سازمانهای سیاسی به آن درجه از رشد و ظرفیت و ادراک و پختگی برسند که بتوانند با اعضای جدا شده خود، و نیز اعضای جدا شده با سازمان سیاسی قبلی خود، علیرغم حفظ موضع انتقادی وبی تعارف بودن، حول درد مشترک و نه ایدئولوزی و مخلفات و مطلقات آن، با هم رابطه دوستانه ای داشته باشند، و بدانند و بفهمند که دنیا به آخر نرسیده و هیچ فرد و سازمان و تفکری مطلق نیست، و پرونده مطلق گرایان بر اساس تجارب تاریخی و نمونه های مختلف بسیار آلوده است، ولی در مملکت ما تا آنموقع راه درازی در پیش  است و در شرایط حاضر هم من از کسی دلخوری خاصی ندارم و کار خودم را می کنم و به قول معروف انشالله تعالی روزی برسد که وضع بهتر بشود.


-- در این رابطه پیشنهادتان چیست؟
- در این رابطه پیشنهاد من این است که شاعر و نویسنده جدی، چون خصلت کارش تغییر و شورش و به نقد کشیدن است ومطلقی را به رسمیت نمی شناسد، و نیز نمی تواند در نهایت از «فردیت خلاق هنری» اش بگذرد و این فردیت نهایتا در تضاد با تشکیلات ، تشکیلاتی که به طور معمول می خواهد تمام فردیتها را برای بقای خود در خود ذوب کند {وبرای پیشبرد اهداف و در هم کوبیدن نیروی دشمن، بیش از شاعر و نویسنده و هنرمند به سرباز و رزمنده وعنصر تشکیلاتی تحت فرمان نیاز دارد} قرار می گیرد،اگر در اساس وارد سازمانهای سیاسی - ایدئولوزیک نشود بهتر است، کار هنرمند و شاعر و نویسنده  همسوئی با تحولات مثبت اجتماعی و سیاسی و نیز کمک کردن به سازمانها و جنبشهای مترقی سیاسی و اجتماعی  است و نه همسانی، بگذرم که ماجرا هم مفصل است و هم تلخ،  در هر حال  کتابهای من در ایران چندان به دست کسی نمیرسد و در زمره آثار ممنوعه است و باعث دردسر! چون در آنها ذکر خیر جمهوری اسلامی  و ستایش کسانی که با جمهوری وحشت جنگیده اند فراوان است! اما نعمت اینترنت سدها و موانع را شکسته است و حد اقل ده مجموعه از شعرهای من به صورت کتابهای اینترنتی در دسترس بسیاری قرار دارد و نیز کاستهای شعرهای من به صورت فایلهای صوتی به داخل کشور فرستاده می شود.
--اشاره شد که شاعران در تبعید دو گروهند، به گروه اول اشاره شد ولی در باره گروه دوم اشاره ای نشد.
- نمونه گروه دوم خود من و بسیاری دیگر هستند که گفتم، شاعرانی که موقع خروج از ایران در سالهای بیست تا سی سالگی بوده اند و الان چهل تا پنجاه و پنج شش ساله اند و در تبعید بالیده اند و نوشته اند، اینها کم نیستند و شماری از انها بواقع توانائی های درخشانی دارند و راه دراز غربت را میسپرند و مینویسند و می سرایند.
-- در جائی به کمال رفعت صفائی و شعری از او اشاره شد، آیا کمال رفعت صفائی هم از این گروه دوم است، در باره او واین که حرفهای زیادی در موردش و اختلافاتش با مجاهدین می زنند چه می گوئید، فکر می کنم شما با هم خیلی کار کرده اید.
- درست است. کمال رفعت صفایی«ک- صبحگاهان» دقیقا از زمره  شاعران خوب و توانای گروه دوم  بود،کمال متاسفانه در  اوایل بهار سال هزار و سیصد و هفتاد و دو در سن سی و  شش سالگی به دلیل بیماری سرطان درگذشت ونه خودش که پیکر بیجانش در پرلاشز پاریس در  همسایگی صادق هدایت و ساعدی و فرزند نوجوان نعمت آزرم مدفون شد. بعدها نیز دو تن از مسئولان بالای مجاهدین ، ابراهیم ذاکری که او نیز چون کمال به دلیل سرطان در گذشت و زهرا رجبی که در ترکیه توسط ماموران جمهوری اسلامی ترور شد به همسایگان او اضافه شدند ، می بینیم که دنیای غریبی است . کمال همشهری حافظ  و شاعر پر استعدادی بود که شاعرانگی نیرومندی داشت و انسان گرم و حساس وزود رنج و مهربانی بود.او در گرماگرم پیوستنهای جوانان به مجاهدین، به سازمان مجاهدین پیوست، پس از سی خرداد همراه با همسرش معصومه(هنگامه) مسلح شد و همراه با طفل کوچکش موسی، اسلحه به کمر و نارنجک در جیب، و قرص سیانور در دهان مدتها آواره بود. او بعدها به کردستان و سپس پاریس آمد و تا سال 1366 در پاریس و عراق در کنار مجاهدین بود. شعر او در فاصله سالهای 1362 تا پایان زندگی اش،فارغ از محتوای سیاسی و جهت گیری های او که طبعا قابل بحث است، در حال اوج گرفتن و تراش خوردن بود و کمال حتی در بستر مرگ هم درخشان سرود و مرگ او در اوج رخ داد. در فاصله سال 1362 تا 1366 تا آخرین روزها ما در پایگاهها و قرارگاههای مختلف مجاهدین و ارتش آزادی بخش، در کنار هم بودیم و می سرودیم و می نوشتیم. او و من هر دو از اعضای تحریریه رادیو و نشریه بودیم کمال در سال 1366  تصمیم گرفت تشکیلات را ترک کند که  این را بعد از بازگشت از یک عملیات رزمی که در پشت جبهه آن، کارنقل و انتقال مهمات و کمک رسانی و نقل و انتقال رزمندگان جان باخته و مجروح را به عهده داشت، مطرح کرد، من خود شاهد بودم که اوبا امکانات مجاهدین وبا احترام و بدون هیچگونه درگیری لفظی و آزار دهنده تشکیلاتی، با همسر و فرزندش روانه آلمان و سپس پاریس شد. نامه درخواست او از مسعود رجوی برای ترک عراق و پاسخ   مسعود رجو ی را در قبول این درخواست  من دیده بودم که برخورد در این زمینه دوستانه بود.
کمال مدتی باز هم در مقر شورای ملی مقاومت در حوالی پاریس درشهر«سن لو لافوقه» درکنارمجاهدین و شورابود تا این که در خارج کشور اختلافاتش بالا گرفت و رفت و فعالیتی را با کانون نویسندگان که در ایران هم عضو آن بودشروع کرد. من تا سال 1369 هر وقت به خاطر سخنرانی یا شعر خوانی در جلسات مجاهدین یا شورا به پاریس می آمدم او را می دیدم،آخرین بار در سال 1371 در حوالی ایستگاه قطار «گغ دو نورد» در پاریس تصادفا او را دیدم، بیماری سرطان او را تراشیده بود ولی روحیه اش نیرومند مانده بود، همسر و طفل تازه اش کیوان هم با او بودند،نشستیم و علیرغم اختلاف و درگیری قلمی قبلی، قهوه ای خوردیم و صحبتی دوستانه و خداحافظی کردیم، در آنموقع او چهار سال و من چند ماهی بود که از تشکیلات بیرون آمده بودیم و من دیگر او راندیدم، حالا گاهی که گذرم به «گورستان پرلاشز» می افتد سری به مزار او و دیگر همسایگانش می زنم وبا درنگی و در مه اندوه وخیال بر می گردم تا حکایت من و ما چگونه به پایان رسد. بارها تصمیم گرفته ام چیزی در مورد کمال بنویسم که گرفتاری ها مجال نداده ولی  روزگاری خواهم نوشت.
-- کمال رفعت صفائی  چه ویژگی در شعر خودش داشت.
-  ویژگی شعرکمال رفعت صفایی در نگاه تازه و شخصی و مدرن او به پدیده ها بود که در استعاره هایش خود را نشان می داد. درخشندگی  وزیبائیی از آن دست که در کارهای لورکا و ریتسوس وپاچه کو و شاعران اسپانیائی زبان وجود دارد که کمال از آنها البته متاثر بود ولی تاثیر پذیری اش زبان مستقل او را خدشه دار نکرده بود.اودر کشف استعاره ها و رنگها و آهنگهای شاعرانه توانا بود، وشعر کهن و غزل را با همان محتوای شعرهای سپید و مدرنش می سرود. اولین سرود برای ارتش آزادی بخش را با مطلع:
ای ارتش رهائی بر شهر ما گذر کن
شب را بیا بسوزان، ما را بیا سحر کن
او سرود. ذهنی چون ذهن او کمیاب است و تنها شاعری دیگر بنام «بهداد» که در سال 1367 در «عملیات فروغ جاویدان» و تهاجم مجاهدین برای فتح تهران، در سن بیست سالگی بسیار شجاعانه وتا آخرین فشنگ جنگید و در میان اجساد پاسداران جمهوری اسلامی به خاک افتاد چنین استعدادی را داشت، در همین عملیات شاعر جوان دیگری نیز بنام بیژن حسن نژاد فرید«نیما» نیز در اولین درگیری ها به خاک افتاد.
-- با همه اینها، پس زمینه اختلاف، و این حرفهائی که زده میشود بخصوص در رابطه با اختلاف و درگیری قلمی خود شما با او چه بود؟
- من از کمال به عنوان یک شاعر دارم می گویم و محسنات ادبی او اینهاست، اما کمال به عنوان یک عضو جدا شده از مجاهدین و تحت تاثیر فضای پیرامونش در مخالفت با مجاهدین راه دیگری را رفت، من در مخالفت او ایرادی نمی بینم و بارها گفته و نوشته ام مخالفت و انتقاد حقی است که نباید سرکوبش کرد، زیرا سرکوب منتقدان یشتر شخص مورد انتقاد را به تباهی می کشد تا انتقاد کننده را، اما اوبعدها زیر بیانیه ای را امضا کرد که اطلاعات نادرستی را تبلیغ می کرد و در آن نوشته شده بود  که مجاهدین در  سال 1368 درقرارگاههایشان زندان درست کرده و اعضای ناراضی خود را محبوس کرده اند. این درست نبود. باید درست انتقاد کرد و حقیقت را گفت و از دایره انصاف و مروت خارج نشد. من در آنموقع در قرارگاههای مجاهدین بودم و مجاهدین نه تنها زندان نداشتند بلکه پاسداران اسیر را هم آزاد می کردند.من به عنوان یک رزمنده که در قرارگاهها زندگی می کردم و شاهد واقعیت بودم  و در اعتراض به این بیانیه یاداشتی نوشتم که منتشر شد و کمال از آن بسیار ناراحت شده بود. الان ابائی ندارم که بگویم در آن یاداشت تند رفته بودم ومی توانستم با زبانی بهتر آن را بنویسم ولی در اصل مطلب تغییری رخ نمی دهد. امضا زیر آن بیانیه درست نبود زیرا زندانی وجود نداشت . در آخرین بار که همدیگر را دیدیم، او گله کرد و من نیز به او گفتم که یاداشت من در جواب امضای او در زیر بیانیه   نادرست بوده است و یکدیگر را بوسیدیم و دوستانه جدا شدیم که همسرش هم شاهد بود، در هر حال من از این قضیه متاسفم بخصوص که کمال جوان افتاد. بعد از آن بسیار کسان از جمله ملاها خواستد ازمواضع و نیز مرگ نابهنگام کمال، استفاده برند ولی چندان نتوانستند. عده ای هم شعرهای او را تجزیه و تحلیل نمودند و کارهای او را در حمایت از مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی به نقد کشیدند و خواستند با محبت! بخشی از زندگی مبارزاتی او را محو کنند که کارشان نادرست بود. کمال با مجاهدین به طور جدی دچار اختلاف شد، آن هم دوسال پس از خروجش از درون مجاهدین و تحت تاثیر دوستانی که از او خواستند زیر بیانیه ای نا درست را امضا کند ولی او از جمهوری اسلامی نفرت داشت و در زندگی کوتاهش با شعرهایش علیه جمهوری نکبت مبارزه کرد و شعرهایش شاهد صادق نفرت و خشم او از حکومت خونین ملایان در ایران است.فکر می کنم خواهر نوجوان او نیز که در زندانهای رژیم بود در کشتارهای سال 1367 به جوخه اعدام سپرده شد.



-- چرا اساسا شاعران و نویسندگان در سازمانهای سیاسی دچار مشکل می شوند، این نمونه مختص ایران نیست،در سایر کشورها هم نمونه ها فراوان است، در کتابی که با نام« بت شکسته» چاپ شده چند تا از بزرگترین ها مشکلات خودشان و خروجشان را از تشکیلات توضیح داده اند.
- خروج از هر سازمان سیاسی برای هر کس دلیل متفاوتی دارد، نه تمام سازمانهای سیاسی شبیه هم هستند و نه تمام شاعران و نویسندگان و هنرمندان، هستند تشکیلات و سازمانهای سیاسیی که گاه به صفت یک حزب نیرومند مثلا در دوران استالین در شوروی، همراه با سرکوب یک چهارم از جمعیت کشور و نابودی نفوسی که کمترین آن را در دوران استالین شش تا نه میلیون بر آورد می کنند پرونده قتل و کشتار دهها نویسنده و شاعر را بر سینه آویخته اند و بازجویانشان در دهان نویسندگان و شاعران به امر رهبرمعظم می شاشیده اند. بروید و پرونده های ننگین خارج شده از آرشیوهای دوایر امنیتی دوران استالین را بخوانید تا بدانید چه خبر بوده است، و هستند شاعران و هنرمندانی که مدتی را با حزبی مترقی بوده و پس از خروج مثل ازرا پاند و یا سالوادر دالی به زیر سایه فاشیسم خزیده اند، فارغ از اینها و به طور عام اما مساله همانست که اشاره کردم،فردیت خلاق هنرمند جدی، در نهایت کار، در مقابله با تشکیلات و ارگانیزمی قرار می گیرد که برای حفظ خود و پیشبرد مقاصد سیاسی و اجتماعی اش می خواهد تمام نیروها و انرژی های موجود را در خود ذوب و جذب کند و در جهت منظور سیاسی خود، هم جهت به کار بگیرد. فارغ از داوری در باره خوب و یا بد بودن، این مشخصه اصلی هر تشکیلات می باشد. تشکیلات، موجود زنده ای است که اگر چه ظاهرا نامرئی است اما وجود دارد و مجموعه اعضا، سلولهای او را تشکیل می دهند. طبعا اعضا و سلولها باید در شکل خوبش حتی اگر فرمانده تشکیلات چه گوارا هم باشد «به فرمان»، ودر شکل بدش مثل دوران استالین «به فرموده» باشند تا کارها جلو برود. هنرمند تا و قتی که قبول می کند که « میلیتان سیاسی و نظامی» و سپس «کارگر ادبی یا هنری تشکیلات» باشد ودر اساس به عنوان یک «فرد مٌبلغ» که از قدرتهای هنری برای تبلیغ  و پروپاگاند اهداف تشکیلات و تیز کردن خطوط سیاسی و اجتماعی آن  استفاده می کند کار کند، اشکالی ایجاد نمی کند، اما معمولا هنرمند در این نقطه نمی ماند، او می خواهد به خیال درست یا باطل خودش در ارتقاء و تغییر تشکیلات نقش داشته باشد،من بارها فکر کرده ام اگر قرنهاست که: این فرهنگ است که جامعه را ارتقا می دهد و اندرونه و اندیشه عمومی اجتماع و آرشیتکتور درونی انسانها را می سازد و تعالی میدهد، و این وظیفه ای اصلی هنر و ادبیات است، چرا هنرمند در درون تشکیلات که یک جامعه کوچک ولی بسیار مهم و ضروری برای تکامل جامعه بزرگ  است این نقش را نداشته باشد. اینجاست که هنرمند نمی تواند دیگر یک« کارگر ادبی» و یا بهتر است بگویم «عمله هنری» باقی بماند و اختلاف شروع می شود. اختلافی در ریشه و پایه بسیار عمیق.
-- این استعاره کارگر ادبی را شما بخاطر منفی بودن استفاده می کنید؟
- نه ، بخاطر واقعی بودن می گویم و این چیزی است که بزرگانی مثل لنین و مائو روی آن تاکید کرده اند، لنین و مائو و امثالهم هنرمندان را «کارگر ادبی حزب» و به عنوان «پیچ و مهره ای در درون ماشین سیاسی» می شناسند و بر این تاکید می کنند، من نیز چندین سال و وقتی آرمان ایدئولوژیک مقابلم را  صمیمانه دوست داشتم به حرف مائو اعتقاد داشتم و حرفهای امثال لوناچارسکی و ایلیا ارنبورگ و هنرمندان حزبی را باور داشتم فکر می کردم که بخاطر یک آرمان بالا بلند می شود نقش پیچ و مهره را هم داشت، ولی بعدها فهمیدم این کاملا اشتباه است و از آنجا که در یک ارگانیزم زنده پیچ و مهره وجود ندارد!! و تمام سلولها در یک کنش و واکنش زنده و پیچیده  و برابر یعنی سانترالیزمی کاملا دموکراتیک ! با هم همکاری دارند، برداشت مائو از نقش هنر و ادبیات یک برخورد مکانیکی وحرف مفت است و ایشان علیرغم اینکه یک رهبر توانمند بودند در این زمینه ، ارگانیزم زنده را با ماشین مشتی ممدلی عوضی گرفته اند، که از درون این اندیشه هم انقلاب فرهنگی را راه انداخت، تا به بهانه در افتادن با بورزوازی زنگوله به گوش شاعران و نویسندگان آویزان کند و کلاه بوقی بر سرشان بگذارد و در بازارها در معرض تف و لعنت خلق الله قرارشان دهد و مخالفان را بکوبد. در هر حال مائو در سخنان معروفش بر پیچ و مهره بودن هنرمند در ماشین حزب در «محفل ادبی ینان» تاکید کرد، و فرهنگ چپ در سازمانهای سیاسی ایران چه غیر مذهبی و چه مذهبی ، اساسا متاثر از مارکسیسم لنینیزم و مائوئیزم است. این کلمه « کارگر ادبی» بار منفی ندارد، اما کلمه «عمله ادبی» چرا ، و من این را برای احزاب و سازمانهای عقب افتاده ای به کار می برم که نه حتی کارگر ادبی یا سیاسی حزبی، بلکه به دلیل عقب افتادگی شان بیشتر به عمله جات سیاسی و ادبی و حتی مثل جمهوری اسلامی به کار مزدوری «مزدور سیاسی و هنری» در عرصه فرهنگی احتیاج دارند ، یعنی شاعر و نویسنده مقامی را در گوشه ماشین حکومتی اشغال کند و پولی بگیرد و چیزی در راستای منافع حکومت و تحمیق مردم بنویسد تا عمرش به سر آید. در این گونه حکومتها باصطلاح هنرمندانشان باید نقش بوق و بلند گو را ایفا کنند و نه چیز دیگر را.
-- و وقتی که شاعر و هنرمند این کارگری ادبی را نپذیرد  اختلاف شروع میشود.
- اختلاف شروع می شود وماجرا همانست که گفتم، اگر سازمان سیاسی در حاکمیت نباشد ، جنگ و دعواهای سیاسی ، و اگرسازمان سیاسی در حاکمیت باشد و سازمانش تبدیل به یک حزب مقتدر و یکه و تنها و انحصار گرا و تمامیت خواه بشود، همان ماجراهائی که اشاره کردم اتفاق خواهد افتاد. حزب سیاسی در حاکمیت، مخصوصا وقتی قدرت مطلق و منحصر به فرد داشته باشد و به قول معروف توتالیتر باشد ، همان ماجراهای انقلاب فرهنگی مائو، وکشتن ها و در دهان شاشیدنهای دوران استالین تکرار خواهد شد. حزب سیاسی در قدرت ، اگر حواسش نباشد که تا حالا خیلی از احزاب حواسشان نبوده، در رابطه با حفظ قدرت و ماشین سیاسی و نیز  به بهانه ضرورتهای روی میز هیچ بهانه ای را نمی پذیرند و به قول لنین ( نقل به مضمون) اگر ادیبان و شاعران و روشنفکران قبل از حاکمیت حزب و طبقه کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا مغز جامعه هستند، پس از قدرت گرفتن حزب و طبقه مغلوب، اگر معترض باشند نه مغز، بلکه مدفوع جامعه هستند و باید ترتیبشان را طبعا داد. این کلمه فضولات بودن و مدفوع بودن اعضای خارج شده، چه در رابطه با اعضائی که به دشمن می پیوندند و چه آنهائی که نمی پیوندند در سازمانهای سیاسی  چپ خیلی رایج است، و صریحا ابراز می شود که سازمان سیاسی یک ارگان و وجود زنده است و طبعا هم جذب دارد و هم دفع یعنی مدفوعات، واعضای جدا شده در زمره مدفوعاتند.  می بینید ریشه های نگاه ادبی استالینیزم را در  سرچشمه ها و اساسا نگاه سیاسی و ایدئولوزیک مربوطه هم می توان پیدا کرد و به نقد کشید، همانطور که ریشه های دست و پا بریدن و توی سر زنها زدن و خیلی از مسائل و مقولات ارتجاعی دیگر را بدون تعارف و پرده پوشی ، نه فقط در نگاه ملاها بلکه در کتاب آسمانی هم می توان پیدا کرد و باور کرد محمد رسول الله هم نمی توانسته در دوران خودش وقتی فرشته آمده و از طرف الله به او ابلاغ کرده دست بنده دزدش را ببرند، مقوله دست و پا بریدن را نپذیرد و علیه الله موضع بگیرد!، یا امامان شیعه که حافظ قوانین قرآن بوده اند در این زمینه اما و اگری داشته باشند، چرا که کتاب آسمانی نفرموده اگر کسی دزدی کرد به او اخم کنید ویا نصیحتش کنید یا گوشش را بکشید یا سبیلش را قیچی کنید! یا به او چند عدد اردنگی بزنید، بلکه خود ! الله شخصا فرموده است که دست بندگان دزدش را ببرند!!   ،و اگر اختلافی هم هست در این است که چقدر ببرند! بعضی ها گفته اند ،مثلا علمای اهل سنت،که از مچ ببرید و بعضی ها که دموکرات تر بوده اند  ،مثل امامان شیعه که اسنادش هم در معتبرترین کتب شیعه هست، گفته اند چهار انگشت را ببرید چون بالاخره دزد مادر مرده برای نماز خواندن به درگاه الله ، همان الله ای که دستور داده دست دزد را ببرند ،به کف دستش احتیاج دارد و اگر از مچ ببرند نمی تواند نماز بخواند. و احتمالا کله پا می شود.
-- به شوروی و دوران لنین و استالین و بعد اشاره شد، در این دوران نویسندگان بزرگی مثل گورکی و یا شولوخف با حزب بودند و کار می کردند. در باره آنها چه باید گفت.
- درست است، در شوروی حزب برخوردهای متفاوتی داشت و نویسندگان نیز. حزب و دولت وقت، عده زیادی را سرکوب کرد و کشت. عده ای را خرید و معدودی را تحمل کرد. نویسندگان نیز بعضی کوتاه آمدند وحتی یکدیگر را لو دادند ، برخی سرسختی کردند و بعضی تحمل نمودند.توجه داشته باشید که ایده  سوسیالیسم ، ایده درخشانی بود که بیش از نیمی از جهان را چندین دهه را تحت تاثیر داشت و جنبشهای آزادی بخش چپ یا دموکراتیک یا ملی، یا حتی اسلامیی را در جهان نخواهید یافت که از پیروزی اکتبر تا دهه 1980 تحت تاثیر و بهره ور از دستاوردهای اکتبر این بزرگترین انقلاب در تاریخ  نباشد . باید توجه داشت که مثلا  ایده سوسیالیسم ایده کهنه و پوسیده و مذهبی ملاها نبود ونیست، وحزب کمونیست شوروی حزب جمهوری اسلامی نبود! . در آغاز فقط تعداد اعضا و کمیسرهای ادبی و روشنفکران درون این حزب چند برابر نمایندگان مجلس جمهوری اسلامی بود که اکثر آنها هم به نوبه خود آدمهای باسواد و برجسته و مسئول و توانائی بودند. ایده کمونیسم و سوسیالیسم یک راه حل و یک شیوه برای حرکت به سوی دنیائی بهتر بود که چون به اطلاق رسید و تبدیل به مذهب شد سیاهکاری های بسیاری را پدید آورد. توجه داشته باشیم كه استقرار  شوروی به عنوان  یک دولت مقتدر جهانی، به عنوان یک دولت که رهبری   ژئوپولتیكی بیش از نیمی از جهان را به عهده داشت و فرهنگ و ایدئولوژی جدیدی را در مقیاس جهانی و تاریخی ایجاد نمود،  در همان دوران حاکمیت  استالینی بود که بر طبق کمترین ارقام، نه میلیون نفر را نابود کرد{تا بیست میلیون و بیشتر هم بر آورد کرده اند} که از این میان هشتصد هزار نفر تیرباران شدند. با توجه به اینها و بسیار نکات دیگر مشکل انتلکتوئل و نویسنده و شاعر را می توانید بدانید. در باره نویسندگانی چون گورکی و یا شولوخف و آیتماتف و خیلیهای دیگر، اینها بر خلاف کسانی که مثل یسنین و مایاکوفسکی خودکشی کردند، به فعالیتهایشان ادامه دادند، گفتم که حزب کمونیست حزب جمهوری اسلامی نبود و حتی در بدترین شرایط سرکوب هم میلیونها نفر از مردم شوروی خالصانه به انقلاب و آرمانهایش اعتقاد داشتند و پروژه های غول آسائی مثل صنعتی کردن و اتمی کردن کشور و  با سواد کردن هشتاد درصد مردم وخیلی کارهای دیگر داشت جلو میرفت . این غول یعنی دولت شوروی در صحنه جهانی تنها رقیب سرمایه داری جهانی وقدرتی بود که مو بر تن امپریالیسم راست می کرد ،بنابراین یک نویسنده تنها و بی دفاع، با قلم خودنویس و چند برگ کاغذ چه می توانست بکند!. آنهم در شرایطی  که از یکطرف باید پاسخگوی پلیس امنیتی چکا  و اخم و تخمهای رفقای مومن و مسلمان ! حزبی بشود، ونیز در حضور رهبر کبیر استالین،   در جلسات انتقاد از خودی  شرکت کند که کمترین خطابهای محبت آمیز علیه عناصر تحت انتقاد، کلمات زیبای خائن، بیشرف، بی ناموس، پفیوز، الدنگ، بی ناموس، مزدور، و امثال اینهاست و آدم و حیثیت انسانی اش به اندازه یک شپش و یا تار موی سبیل رهبر ارزش ندارد .همچنین در چنین شرایطی نویسنده باید مواظب خدشه دار نکردن احساسات توده های انقلابی و مومن باشد و نیز آب نریختن به آسیاب دشمن، که البته همیشه دشمنی هست! گاه تزار، گاه روسهای سفید،گاه کولاکها،گاه تروتسکیسم، گاه بورژوازی و گاه چیزی دیگر که اگر دشمنی هم نباشد باید آن را تراشید . می بینید نویسنده  کار بسیار سختی را در پیش رو دارد بخصوص که مامورین چکا و مامورین شکنجه و اعدام نیز پشت در منتظر اوامر رهبرحزب باشند. بنابراین جمعی از نویسندگان و هنرمندان کارشان را ادامه دادند، گورکی ادامه داد و البته هیچوقت عضو حزب نشد، اسنادی هم هست که اشاره به قتل او توسط بریا مسئول بلند پایه امنیتی وقت دارد، آیتماتف نوشتن را ادامه داد ولی پس از مرگ استالین کتاب« روزی به درازای هزار سال» رانوشت واستالینیسم را نقد کرد. شولوخف در «زمین نو آباد» بخشهائی را طوری نوشته بود که بتواند هر وقت وقتش رسید حذف کند در هر حال بحث در این زمینه زیاد است که می شود به طور مستقل به آن پرداخت.
-- در ضمن صحبت از چند شاعر نام برده شد،بهداد و نیما که هر دو درعملیات جان دادند. از کمال هم یاد شد .میخواهم بپرسم در جنبشی که شما هم عضو آن بودید، چند شاعر و نویسنده وجود داشت و سر نوشتشان چه شد؟ این برای ثبت گوشه ای جالب و ناشناخته از تاریخ شعر مبارزاتی ایران مهم است.
- قبل از این گفتم که در مبارزه سفت و سخت و سازمان یافته سالهای درازی که از سال 1357 شروع شد و هنوز هم ادامه دارد، شاعران اکثرا جوانی که وارد صفوف مبارزه شدند نه به صفت شاعر و نویسنده بلکه به صفت مبارز و چریک وارد جنبشی شدند که نقطه مرکزی اش مجاهدین بودند. در این میان تعدادی توانائی های هنری داشتند یا بعد آن را رشد دادند و در شعر اعتلا پیدا نمودند، هر کدام هم سرنوشت خاصی پیدا کردند،برجستگانی که علی العموم در درون جنبش و به عنوان رزمنده و چریک مجاهد یا میلیتان مجاهدین از سال 1357 یا پس از سال 1360 فعال بودند و با توجه به ارزش گذاریهای ادبی و هنری می توان کار آنها را دارای ارزش ادبی و هنری دانست عبارت بودند از حمید اسدِ یان(شاعر و قصه نویس)، دکتر محمد قرایی(دندانپزشک و شاعر و ترانه سرا)،علیرضاخالوکاکائی،طارق(شاعرو ترانه سرا)،کمال رفعت صفائی(شاعر)، مهدی یعقوبی، میلاد(شاعر)،دکتر زری اصفهانی(پزشک وشاعر)، عزیز  الله صناعی،شریف(شاعر)،ملیحه رهبری (قصه نویس و مترجم)غلامحسن رمضانپور، بهداد، (شاعر) سعید عبداللهی، نسیم (شاعر)،مچتبی میر میران، م بارون  (شاعر و ترانه سرا)،عباس رستگار(شاعر)، میر اسماعیل جباری نژاد(ادلی) و تعدادی دیگر .اینها شاعران درون جنبش بودند که هر کدام سرنوشتی پیدا کردند و می بینید در کنار جنبش کارنامه رزم شاعران نیز کم بار نیست، در بیرون از این دایره هم کسانی بودند که از جنبش حمایت می کردند و برای جنبش می سرودند یا می سرایند که با توجه به معیارهای ادبی و هنری، جمشید پیمان، رحمان کریمی، فاطمه کبیری، یوسف جاویدان،محمد علی اصفهانی شماری از شناخته شدگان ونامداران  هستند.
-- بد نیست کمی از شعر و سرگذشت و سرنوشت این شاعران بدانیم.
- من تقریبا اکثریت اینها را میشناسم و کارهایشان را خوانده ام  و با هم بحث و فحص داشته ایم ولی در باره کار شعری آنها در اینجا نمیشود زیاد صحبت کرد و فرصت زیادی را می طلبد.ولی اگر اشاره وار بخواهم بگویم، حمید اسدیان  از قدیمترین هاست، قصه نویس و شاعر و ژورنالیست است و البته   مجاهد بوده و هست، که در دوران شاه در بازگشت از فلسطین دستگیر می شود وتا پیروزی انقلاب زندانی بود همسرش را که مهندس کشاورزی بود در سال 1360 دستگیر کردند و سالها در زندان نگهداشتند تا دچار جنون شد. بیست و چند جلد از کارهایش منتشر شده و الان دیگرپنجاه و هفت ساله است . دکتر محمد قرائی شاعر و ترانه سرا و دندان پزشک و قصه نویس و معلم کودکان است که حیات دارد و رزمنده ارتش آزادی است و دو سه تا از کتابهایش منتشر شده است و فکر می کنم پنجاه و سه ساله باشد، علیرضا خالو کاکائی ، طارق شاعر توانمندی است بخصوص غزلسرای پر توانی است که سالها در مسئولیت فرمانده نفر بر زرهی می جنیگد و می جنگد.  اواز اهالی کرند است و  مردی شجاع و رزمنده و چالاک و نیز عارف مسلک، طارق سرودهای زیبائی نیز ساخته که اجرا شده است. فکر می کنم الان چهل و پنجساله باشد. از کمال رفعت صفائی و سرنوشتش اندکی گفتم. ملیحه رهبری در درون جنبش شعر می سرود و بعدها روانه خارج شد و یک رمان دو جلدی نوشت و نیز مطالب فراوانی از او در سایتهای مختلف درج شده است او و یکی از دوستانش شماری از شعرهای مرا به زبان آلمانی ترجمه کرده اند که منتشر خواهد شد. مهدی یعقوبی، میلاد از بچه های شمال و شاعر توانائی در شعر کهن و نو بود و حتما هست که سالها در ارتش آزادی به عنوان یک رزمنده سوسیالیست مبارزه می کرد و در عملیات فراوانی شرکت داشت، بعدها جدا شد و روانه خارج کشور شد و در اروپا زندگی می کند. دکتر زری اصفهانی توانا ترین و پر احساس ترین شاعر زن درون جنبش بود که سالها چه در تهران و چه در کردستان و چه در پایگاهها به کمک رسانی به بیماران مشغول بود .او در سال 1370 فکر می کنم مجاهدین را ترک گفت و در خارج کشور زندگی می کند. او پزشک و شاعر و مترجم  توانائی است که فراوان سروده است 
وترجمه کرده و کمتر نشر داده است. ما با هم چند کار مشترک داریم از جمله ترجمه شعرهای اکتاویو پاز، لورکا و نرودا توسط او ودکلمه و ارائه آن  به صورت کاست توسط من، او همچنین زحمت فراوان برای ترجمه منظومه« بر اقیانوس سرد باد» انجام داده است که امیدوارم کار بازبینی آن توسط خانم مارگارت بازول همسفر ورفیق راه زندگی من تمام شود و به چاپ سپرده شود. عزیز الله صناعی، شریف، مردی وارسته و غزلسرای  توانائی بود که در سن 60 سالگی ترک خانمان کرد و تفنگ بر دوش گرفت و شش هفت سال علیه رژیم آخوندها جنگید و متاسفانه در سال 1369 به دلیل سکته قلبی در سن 67 سالگی در گذشت و در عراق مدفون است. غلامحسن رمضانپور،بهداد شاعری بود که سیمای جذابش آدم را به یاد آرتوررمبو می انداخت، جوانی شجاع وشورشی و پرغرورو شاعری کم نظیر بود. او از بهترین تیر اندازان و شکارچیان تانک با آرپی جی بود که در سن بیست سالگی در تنگه چهار زبر جنگید و معلوم نشد در کجا مدفون گردید. از او یک مجموعه شعر منتشر شده است. سعید عبداللهی، نسیم، شاعری تواناست که سالهاست لباس رزم بر تن دارد و فکر می کنم چهل و شش هفت ساله باشد. مجتبی میرمیران، م بارون از اعضای مجاهدین بود که مدتها در جنگلهای شمال می جنگید و بعدها به خارج آمد و متاسفانه به دلیل تالمات روحی در سال 1366 خودکشی کرد ودر عراق در گورستانی در فاصله میان کربلا ونجف مدفون است.او شاعری با احساس بود و در نقاشی و ترانه سرائی نیز دستی داشت و هنگام خودکشی فکر کنم بیش از سی سال نداشت. عباس رستگار از زندانیان  سیاسی دوران شاه و از اعضای گروه«والعصر» از گروههای وابسته به مجاهدین در استان خراسان بود.  او اهل قوچان و معلم  و عضو مجاهدین بود که شعر و سرود را خوش می سرود و در سالهای 1360 یا1361 دستگیر و شکنجه شد و تیرباران شد، از نیما ، بیژن حسن نژاد فرید که او هم در سال 1367 آماج گلوله ها شد قبلا گفتم، میر اسماعیل جباری نژاد، ادلی هم شاعر غزلسرای پر احساسی است که تبریزی است و مدت زمانی در ارتش آزادی بخش بود و الان در خارج کشور زندگی می کند، می بینید که در این مجموعه هر کس سرنوشتی داشته است.
از شاعرانی که در درون ارتش آزادی بخش نبودند، جمشید پیمان و رحمان کریمی هر دو از چهره های شناخته شده هستند که سالها تجربه هنری دارند. جمشید پیمان ادبیات کهن را خوب می شناسد و در زمینه های مختلف توانا و بخصوص غزلسرای توانائی است و رحمان کریمی نویسنده و شاعری است که بیشتر به شعر مدرن گرایش دارد.محمد علی اصفهانی شاعر و ترانه سرای قدرتمندی است که تا سال 1380 عضو شورای ملی مقاومت ایران بود و بعد از آن اخراج گردید و الان با مجاهدین درگیری قلمی و سیاسی شدیدی دارد. در این میان بانوئی با نام مستعار فاطمه کبیری و شاعری بنام  یوسف جاویدان در فاصله سالهای 1362 تا 1366 از زمره شاعران حامی جنبش بودند که هر دو بخصوص خانم فاطمه کبیری بسیار با ذوق و توانا بودند و پس از آن دیگر خبری از فعالیتهای ادبی آنها ندارم.
-- یکی از شاعرانی که به دلیل خودکشی او صحبتهای زیادی می شود مجتبی میر میران ، م بارون است که حتی در مواردی گفته می شود به دلیل فشارهای مجاهدین مجبور به خودکشی شد یا حتی در سایتهای جمهوری اسلامی اشاره به کشتن او می شود . حقیقت امر چی هست.

-   در شناخت حقیقت باید جدی و خشک و با نگاه قاضی سختگیری که از دایره انصاف خارج نمی شود باید برخورد کرد. ماجرای خودکشی م. بارون در سال 1366 واقعی است.یادم نمیرود چندی قبل از خودکشی او، در استودیوی ضبط صدا، او ضباط  شعری از من با نام« تو پایدار بمان ای تمامت ایران» بود، انگار دیروز بود او ضبط می کرد و من دکلمه می کردم و محمد سیدی کاشانی مدیر برنامه و ناظر بر کار بود. بعد من به پاریس آمدم و برای یک دوران چند ماهه از تشکیلات جدا شدم. در همین دوران خبر خودکشی او را به من دادند.او در آنموقع تحت مسئولیت یکی از مسئولان بنام نادر افشار از زندانیان سیاسی و از دوستان دوران دانشجوئی من در دانشگاه مشهد بود، نادر افشار دانشجوی دانشکده پزشکی و ازقهرمانان وزنه برداری در دانشگاه مشهد بود که بعدها در تهاجم اولیه کشورهای اروپا و آمریکا به عراق در حوالی نجف و کربلا در محاصره  مزدوران  جمهوری اسلامی در عراق قرار گرفت وبر اساس اخباری که بعدها به دست آمد گویا او را همراه با نفر همراهش پس از شکنجه های فراوان در نخلستانهای نجف به وضعی فجیع  گردن زدند و کشتند و اجساد آنها هرگز به دست نیامد. در هر حال رژیم جمهوری اسلامی که خود پرونده کشتار نسلی را در کف دارد، و کار گزاران او خیلی تلاش کرده و می کنند که از این نمد برای خود کلاهی بدوزند . اینها اگر می توانستند و امکان داشت  گناه خودکشی، مایاکوفسکی و سرگئی یسنین، و همینگوی و آرتور کستلر و همسرش واستفن تسوایک و دالیدا خواننده فرانسوی و صادق هدایت ودکتر حسن هنرمندی و اسلام کاظمیه  و هنرمندان بسیاری را که خود کشی کرده اند را هم به نام مجاهدین و سایر سازمانهای سیاسی ثبت می کردند که قلم در کف دشمن است. 
 برخوردهای گاه نادرست تشکیلاتی یک سازمان با اعضا یش  واقعی است و می توان انها را نقد کرد ومن خود به این نوع برخوردها انتقاد دارم ولی این برخوردها هیچوقت خودکشتن را تبلیغ نمی کند و بخصوص در سال 1366 همان موقع که کمال رفعت صفائی در حال ترک تشکیلات بود و قبل از آن امکان خروج از سازمان مجاهدین و زندگی دیگری در اروپا و آمریکا فراهم بود.من خود برای اولین بار در بهمن سال 1365 به دلیل برخورد تشکیلاتی تصمیم به ترک مجاهدین گرفتم و به پاریس آمدم، و دو سه سال بعد از آن که شرایط بسیار دشوارتر بود  کسانی دیگر چون   دکتر زری اصفهانی و مهدی یعقوبی و ملیحه رهبری، با تشکیلات و ایدئولوژی خداحافظی کردند و روانه اروپا و آمریکا شدند او هم می توانست همین کار را بکند، ولی مجتبی میر میران که انسان بسیار خونگرم، عصبی و حساس، و کم حوصله ای بود در یک کشاکش و تنش عصبی شدید روزگار را تاب نیاورد و دست به خودکشی زد. همسر او سیما که در جریان روحیات روزهای آخر زندگی او بود و بعدها تشکیلات مجاهدین را ترک کرد شاهد راستینی بر این ماجرا بود. اینکه در کدام بن بست فکری و روحی به این نقطه رسید برای من روشن نیست، من خود در زندگی یکی دو بار به بن بستهای خطرناکی از نظر روحی و فکری رسیده ام و انکار نمی کنم که در اندیشه نقطه پایان نهادن بر کشاکشهای خود  بوده ام ولی موفق شده ام از آنها عبور کنم و در پشت کوهساری تلخ و تاریک که از آن بالا رفته ام افقی کما بیش روشن بیابم و  دوباره حرکت کنم ، متاسفانه مجتبی میر میران این افق را نیافت و کار را به آخر رساند و رزمنده پر شور جنگلهای گیلان و مازندران در زیر آفتاب عراق و در فاصله نجف و کربلا در همان گورستانی که پیکرهای شاید چند صد مجاهد جانباخته در مبارزه با جلادان جمهوری اسلامی و نیز پیکر به  گلوله بسته شده دکتر کاظم رجوی در خاکها آرمیده اند تن به زمین سپرد من آرزو می کنم فراتر ازتنگنای آزار دهنده باورها و داوریهای گاه رقت انگیز و فقیرما و قوانین و برداشتهای ما بر روی این کره خاکی، در مداری دیگر روانش با آرامش و شادی دمساز باشد. ، که آنکه بر این خاک بر آمد و در کنار مردم خود ایستاد ود رمبارزه با سیاهی بر خاک افتاد شایسته احترام است، چه صادق هدایت باشد و دکتر حسن هنرمندی و چه شاعر رزمنده مجتبی میر میران، و باقی داوری را به طبیعت هوشیار یا رازهای نهان جهان بسپاریم.
ادامه دارد


  عکسها
1-م. ساقی . طرح . کار اسماعیل وفا
2- کمال رفعت صفائی شاعر مبارز -1335 -1372 شیراز. پاریسطرح . اسماعیل وفا
3- کار خانه سازی و کار رایگان برای بی خانه ها بمدت یکماه. مشهد کوی طلاب. تابستلن سال 1352
 4-در میهمانی شام مسعود و مریم رجوی.سال 1373. عراق بغداد. قرارگاه ارتش آزادی بخش. با استادان موسیقی محمد شمس. دکتر حمید رضا طاهر زاده
5- فروش کتاب در یک گردهمائی در پاریس 2005..دکتر علی معصومی عضو شورا. من همسرم. نرگس شایسته زندانی سیاسی و تبعیدی
6- من. همسرم. ناهید تقوائی عضو سابق مجاهدین ومسئول اجرائی من در بیابانهای نوژول در هنگام تهاجم اول آمریکا به عراق. دیدار در پاریس 2005
7- با دکتر اسماعیل خوئی . شاعر . مترجم و استاد فلسفه. لندن . منزل استاد
 8- با همسر دوم بلیندا بوزول
 9-ادیبان خاندان. آرامشگاه شاعر و استاد بزرگ ادب حبیب یغمائی در خور
10-ادیبان خاندان.شادروان استاد اقبال یغمائی ادیب و مترجم نام آور و مدیر مجله دانش اموز در تهران

م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو.گفتگوی سوم


گفتگو م. ساقی.  اسماعیل وفا یغمایی
بخش سوم
--  چه انگیزه ای باعث شد تا نوشتن را  واقعاجدی بگیرید؟
- من فکر نمی کردم روزگاری برسد که تمام زندگی ام را صرف نوشتن بکنم. در تلاطمات اول زندگی آدم بیقراری بودم.مثل اکثر جوانها خیالات و آرزوهای دور و درازی داشتم ،میخواستم جهانگرد شوم، مثل «برادران امیدوار» که دو جهانگرد ایرانی بودند و خاطراتشان را می خواندم،کتابهای «ژول ورن» و «جک لندن« و «منوچهر مطیعی»و«استیونسن» و نظایر آنها در قفسه کتابهایم ردیف بودند، بسیار عاشق طبیعت بودم هنوز هم هستم وطبیعت تقریبا تنها جائی است که حتی با خشونتهایش هم متناقض نمیشوم. بعدها میخواستم خلبان نیروی هوائی، باستانشناس،دبیر و سرانجام کشاورز بشوم که هم در آزمون خلبانی نیروی هوائی شرکت کردم و هم در رشته باستانشناسی دانشگاه تهران قبول شدم ولی تمام اینها گذشت. در زندان شاه کار جدی شد . بسیار خواندم و تجربه اندوختم . از زندانیان سیاسی و حتی زندانیان عادی،وقتی از زندان شاه بیرون آمدم دیگر کارم تقریبا نوشتن و سرودن بود. از سال 1357تا سال 1371 یا 1372 که باسازمان مجاهدین بودم کارم نویسندگی و سرایندگی و گویندگی بود. بیشتر اوقات من از صبح تا شب در رادیو و نشریه  وپس از آن در اتاقکی کوچک در گوشه ای از قرارگاه به نوشتن می گذشت.طبعا در قرارگاههای ارتش آزادیبخش و مجاهدین  من هم مثل همه، کوله پشتی و مسلسل کلاشینکف خود را داشتم که همه هفته تمیزش می کردم و صبح ها برای مراسم صبحگاه تحویلش می گرفتم و وقتی که مجبور می شدیم به دلیل خطرات به کوه و کمر بزنیم ان را با سایر مخلفات رزمی مثل فشنگ و نارنجک و کارد جنگی باخودم حمل می کردم .ولی همیشه در کوله پشتی من ساز دهنی و دفتر و قلم هم بود و در اولین فرصتی که پیدا می کردم شروع به نوشتن می کردم. کتاب «ماه و ساز دهنی کوچک» را در دوران حمله عمومی اول غربی ها به عراق در کوه وکمر سرودم،


 در منطقه ای بنام «نوژول» و در شکاف دره هائی که پاسداران آخوندها در کنار اصحاب جناب طالبانی با تفنگهای دوربین دار در کمین مجاهدین بودند و در آسمانش بمب افکنها رژه می رفتند.در این دوران در کوله پشتی خودم پنج دفتر از خاطرات خود را نیز که حدود هزار و پانصد صفحه به صورت فشرده و با خط ریز نوشته بودم حمل می کردم. این دفترها حاوی خاطرات من از سال 1340 تا سال 1363 بود ومیخواستم انها را ادامه بدهم، که بعدها  این دفترها را به رفیقی سپردم و قرار بود برای من به خارج بفرستد که متاسفانه در کشاکشها گم شد.  در تیر و مرداد سال 1360حتی در تهران در دوره ای که در خانه ای   در شمال شهر در خانه شادروان مهندس اشراقی  همراه با  مهدی تقوائی از مجاهدین دوران شاه مخفی بودم گاهی بدون اجازه مسئول خانه به تجریش می رفتم و از کتابفروشی ای که آنجا بود کتاب می خریدم و خیلی از شبها بعد از پایان نگهبانی شبانه شروع به خواندن می کردم. «پائیز پدر سالار مارکز» را آنجا خواندم و چند سرود را در همان شبها نوشتم. در هر حال سالها و سالها نوشتن،  سر انجام مرا به جائی رساند که دیدم کارم و زندگیم نوشتن است و نمی توانم از آن جدا شوم نوشتن برای من خیلی چیزهاست، احساس آزادی در جهانی که آزادی محصور شده است، ثبت حقایق و جلوگیری از زوال آنها،باز سازی جهانی که وجود ندارد برای رسیدن به آن، یاری رساندن به چیزی  که نامش حقیقت است و یا من فکر می کنم حقیقت است، این کارها بسیار مشکل است ، اگر در نوشتن جدی باشیم میبینیم که بسیار مشکل است و در هر قدم خاکریزی و مانعی وجود دارد ، در این رابطه ممکن است خیلی وقتها نتوانم  به احساس وظیفه ای که از درونم می جوشد پاسخ بدهم ولی تلاش خودم را می کنم.


-- حقیقت یک مفهوم کلی و بزرگ است ، مفهوم مادی و اجتماعی این کمک کردن به حقیقیت چی هست؟.
- کمک کردن به زندگی ، به حقیقت زندگی، زندگی اجتماعی، مردم، آزادی،دموکراسی و امثال اینها، توضیحش برایم ساده نیست ولی اینها را حس می کنم، بعضی وقتها حس میکنم کار زیادی نمی توانم انجام بدهم ولی همانقدر که می توانم انجام میدهم، در حد خودم .
-- با توجه به تجربه گذشته رابطه قلم و تفنگ را چطور می بینید؟
- نمی دانم این جمله از کیست، شاید از سعید سلطانپور که می گوید درود بر دستی که سلاح را بر روی کتاب گذاشت. من این را می فهمم که سلاحی که قبل از شناخت و شعور و ادراک و دانش کافی برکشیده شود ، ارزشی ندارد و خطرناک است و حاملش میشود تفنگچی! سرگردنه بگیرها و ماموران جمهوری اسلامی هم تفنگ دارند! تفنگهای سربازان آمریکائی و انگلیسی و امثالهم از بهترین تفنگهاست و خیلی خوب می کشد! سلاح های اعضای القاعده نیز، ولی فاصله انها با سلاحی که مثلا چه گوارا با خود حمل می کرد یا ستارخان یا مثلا اینجه ممد در رمان «شاهین آناورزا» نوشته یاشار کمال نویسنده ترک چقدر است؟ تفنگ به خودی خود دهشاهی نمی ارزد که به نظر من از آنجا که ابزار کشتن است و نابود کننده حیات دارای ارزش منفی است . من سالهاست دیگر حتی از تفنگ شکارچیان حیوانات نیز نفرت دارم چه برسد به شکارچیان انسانها ،اما تفنگ اگر به ضرورتی گریز ناپذیر و پس از گذر از ادراک درست و در راستای منافع مردم و به دستور مردم و در کنار و در میان مردم و ملت و علیه رزیمی که از هر خانواده ایرانی چندین شهید و اسیر و کشته گرفته منجمله خانواده خود من، برکشیده شود  قابل احترام است و حاملش میشود رزمنده برای آزادی و شعور.
من ادراکم را از تفنگ در در بسیاری از شعرهایم و سرود زیبائی که آهنگش راموسیقیدان برجسته محمد شمس ساخته نوشته ام.
«تفنگ لرزه در افکن به جان دژخیمان،
تفنگ صاعقه افکن به ظلمت ایران
تفنگ تندر فریاد خلق را سرکن
زآبهای خزر تا به ساحل عمان»
در باره مسلسل و توپ و نارنجک هم  چنانکه در باره درختان و رودها و زیبائی زنان بسیار سروده ام:
میدرخشد
برق مسلسل
چون آذرخشان
در دل کوه و در شهر و جنگل و...
-- در باره این نوع سرودنها الان چگونه فکر می کنید، حالا که در شرایط دیگر گون هست.
- این سرودها را دوست دارم.من در زندگیم بخصوص در دنیای شعر با اعتقاد و اطمینان سروده ام، در شرایط مشخص ، الان هم در شرایطی دیگر چیزهای دیگری میسرایم و مینویسم ،با اعتقاد ، ما و ایده ها و شرایط و افراد مورد نظر و سازمانهای سیاسی و انقلابی مورد نظرمان در حال تغییرند ودر حال تغییریم، پس چرا نگران گذشته یا حال باشیم، اما در کل ایکاش شرایط جهان طوری بود که در همه جا میشد با قلم و نوشتن مبارزه کرد و تفنگها را ذوب کرد و از آنها ساز دهنی درست کرد یا رکاب برای اسب و الاغ، ولی وقتی هنوز با عظمتهای چرکین و خونین این جهان روبروئیم ،  وقتی با این همه فاجعه و بی عدالتی و ارتجاع و کشتار، وقتی که به قول مضمون شعر کمال رفعت صفائی(ک. صبحگاهان) َشاعر توانا و متاسفانه جوانمرگ:
این زمین نیست که به دور خورشید می چرخد
این جنایت است

وقتی در میهنی مثل ایران درندگان حاکمند وتیرگی عبا و عمامه موجب خسوف و کسوف همزمان شده است و جواب اندک اعتراض قتلهای زنجیره ای است و ضربات کارد بر گرده زال زاده و تزریق الکل در رگ میر علائی و شیاف زهر اگین برای سعیدی سیرجانی و سلاخی پوینده و فروهرها  و امثالهم، در نهایت کشاکشها، و بعد از تمام راهها لاجرم سر و کله سلاح پیدا می شود، اگر نه مثلا در دست من و شما ولی در دستهائی که راه چاره دیگری نجسته اند.
-- آیا شعر با ورود به دنیای سلاح به ادبیات لطمه نمیزند؟
- اگر لازم باشد نه. کتاب «اسپانیا در قلب ما» اثر نرودا شاهکاری در این زمینه است و فراوانند ادیبانی که روزگاری دراز یا کوتاه را در این وادی و یا حتی در میدان جنگ سپری کرد اند از بایرون بگیرید تا مالرو و همینگوی و نرودا و استفن کرین و دهها نفر دیگر از بزرگان.
-- برویم سر سئوالی دیگر،آقای یغمایی  تا حالا چند مجموعه شعر منتشر کرده اید؟
- با مجموعه «چهار فصل در طبیعت سوم»   که حاوی چهار کتاب شعر جداگانه است ، تا کنون بیست و یک مجموعه شعر و دو مجموعه سرود به صورت کتاب منتشر شده است که آخرین آن به صورت دو مجموعه در یک کتاب با نام «نیایش نهانی مرتدان و در ستایش کبوتر و سیب» تابستان گذشته منتشر شد.
-- کدام مجموعه شعرتان را ترجیح می دهید؟
- انتخاب سخت است ولی بعد از مجموعه «مزمورهای زمینی» من وارد دنیای جدی شعر شدم و از میان مجموعه ها منظومه «بر اقیانوس سرد باد» را بیشتر میپسندم.
- ازآخرین  کتاب  در دست انتشارتان برای خوانندگان بگویید.
در حقیقت من الان دارم روی سه مجموعه در کنار هم کار می کنم.مجموعه اول و دوم، انتخابی از دو گروه شعر است از کتابهای مختلف که به زبان آلمانی و زبان فرانسوی ترجمه شده اند. مجموعه آلمانی را رفیق شفیقی که خودش نخواسته است نامش برده شود و انسان عزیز و ادیبی در زبان آلمانی است به همراه خانم ملیحه رهبری ترجمه کرده اند و مجموعه فرانسوی را هم دو رفیق ادیب دیگر، در فرانسه، که من دارم آخرین تنظیمات را می کنم و قصد دارم به دلیل مشکلات مالی هر دو مجموعه را در یک مجلد سه زبانه یعنی فارسی ، آلمانی و فرانسوی انتشار دهم و در کنار این در تلاشم تا نیز مجموعه ای با نام «تائودا، ببر مهربان و پرنده کوچک» را که شانزده سال قبل نوشته ام منتشر کنم. طبعا تا تابستان آینده مجموعه شعرهائی را که از تابستان 2007 تا تابستان 2008 سروده ام منتشر خواهم کرد.
-- کتابهای جدید شما با کتابهای  قبلی چه تفاوتی دارد؟



- ترجمه ها انتخابی از شعرهای آثار منتشر شده و منتشر نشده است ولی «تائودا ، ببر مهربان و پرنده کوچک»، یک کشف و شهود فلسفی است.در حقیقت من در سال 1370 در سن سی و هشت سالگی در آستانه یک تحول فکری و جدا شدن از مذهب «معمول» و «مخصوص» که دیگر هیچکدامشان راضیم نمی کردند و رنگ و بویشان را برایم از دست داده بودند، و در جستجوی معنویتی برتر و فهمی که بوی کهنگی ونا ندهداین مجموعه را برای خودم نوشتم. به قول رفیقی خودم به اجبار رسول خودم شدم ! بعدها تعدادی از دوستانی که آن را خواندند اصرار به انتشارش کردند که می خواهم ان را منتشر کنم. این مجموعه ، در  مدت سی روز و در ظرف سی ادراک و کشف و شهود و در رابطه با سی مقوله فلسفی و اجتماعی نوشته شد.
-- به مذهب اشاره کردید. نظرتان در باره مذهب چیست؟
- این بحث مفصلی می خواهد! من شخصا مذهب را، بهتر است بگویم عالم معنی را مساله ای کاملا شخصی و اخلاقی می دانم و در شخصی بودنش راز و رمزها و زیبائی های فراوانی می یابم. مذهب برای من همیشه زمینه ای گسترده برای اندیشیدن و کشف بوده است و هنوز هم هست، کمتر اتفاق می افد کهدر جائی کتابی در باره مذهب پیدا کنم و آنرا نخوانم. من اعتقاد دارم مذهب اگر مسئله ای شخصی و فرهنگی باشد چیز بدی نیست و نباید سر به سرش گذاشت و با آن در افتاد که این مقوله در زندگی انسانها نقش خودش را داشته و دارد، ولی تبدیل شدن مذهب از فرهنگ به ایدئولوزی  و به کار گرفتن این ایدئولوزی درسیاست

 بسیار خطرناک و گول زننده و فلج کننده است و فاجعه به بار می آورد . خیلی ها از موضع خیر خواهی این کار را کردند و به نظر من اشتباه کردند و بدون دانش درست و عمیق و فقط به سائقه احساس و عاطفه وارد قضیه شدند. من فکر می کنم این کار یعنی تبدیل مذهب از فرهنگ به ایدئولوژی و سیاسیزه کردن مذهب، معنویت را و مفهوم والای فلسفی خدا راآلت دست و سلطه جوئی و اقتدار طلبی سیاستبازان می کند ودر نهایت چنان اختناق عطر آگین و مقدسی ایجاد می کند که قابل توضیح نیست. طبعا آدمها می توانند سیاسی باشند و مذهبی باشند یا نباشند اما از درون مذهب ایدئولوزی نجاتبخش بیرون کشیدن و قوانین قرنها قبل را تطبیق دادن بر زندگی کنونی و در قرن بیست و یکم حل و فصل مسائل جامعه را از قدیسان مقدس طلبیدن ادعائی است که دردسرش فراوان است وتجربه اش را هم داریم،هم تجربه هزار و دویست سیصد ساله اش را به عنوان تجربه تاریخی و هم تجربه حکومت شیعی  ارتجاعی جمهوری اسلامی را به عنوان تجربه شخصی و حضوری.تبدیل دین و مذهب از فرهنگ عمومی به صورت ایدئولوزی و راهنمای عمل سیاسی، بدون تعارف و بخصوص در رابطه با اسلام و کم دانشی و در بسیاری مواد بی دانشی وحشتناکی که در رابطه با شناخت سیر اسلام در ایران و نشو نمای آن حتی در میان روشنفکران مسلمان  وحتی انقلابیون مذهبی وجود دارد، و تلقی عاطفی و نه علمی  و تاریخی و واقعی از آن، بسیار بسیار خطرناک است. دین و دولت باید جدا باشند و مذهب باید برود و در حیطه فرهنگ و اخلاق وامکانات و ضرورتهای مربوط به خودش و البته تحت نظارت دولتی دموکراتیک و بهره مند از کمکهای دولتی مثل یک نهاد اجتماعی مورد حمایت دولت ولی جدا از دولت  جلو برود یعنی همان شیوه ای که در کشورهای اروپائی معمول است.



-- چرا می گوئید بخصوص در رابطه با اسلام خطرناکتر است؟
- چون اسلام دینی است که بدون تعارف سراپایش با تلاش برای حکومتگری ودولتسالاری آمیخته است. هر کس میخواهد رو ترش کند بکند ! به قول معروف به جهنم، تعارف و رودرواسی کافی است و بالاخره باید فارغ از تعارفات بدانیم حقیقت چیست. خودمان را فریب ندهیم و من برای اینکه از دایره فریب دادن خود خارج شوم و درست ببینم بیش از بیست سال است دارم کار و تحقیق می کنم ودیگر خیلی روشن و خوب می دانم که از چه چیزی صحبت می کنم.اسلام اساسا به صورت یک دین برای حکومت کردن و با شمشیر برکشیده وارد تاریخ شد و این را رسما اعلام نمود. این دین وقتی برای همه چیز دستور العمل صادر می کند و دستور العملهایش از مرزهای معمول مذهبی اخلاقی و انسانی می گذرد و وارد مجازاتها می شود، می گوید باید دست دزد را برید، باید مشروبخور را شلاق زد، باید زن و مردی را که رابطه جنسی آزاد دارند شلاق زد یا حبسشان کرد تا بمیرند، باید به زنان نصف مردان ارث داد، باید گردن کفار را زد و حکم مرتد مرگ است، باید اینطور جنگ و جهاد کرد و اسیر گرفت و اموال و زنان و مردان اسیر را تقسیم کرد و صدها دستور دیگر درباره مسائل اجتماعی و سیاسی وخصوصی ، معنی اش به روشنی این است که یعنی نماینده این دین،چه پیغمبر و چه خلیفه و امام و چه ولی فقیه و رهبر، حاکم و رئیس دولت هم هست و حاکم و دولتی دیگر را برسمیت نمی شناسد. یعنی اسلام هم باید وظایف شهرداری را بر عهده داشته باشد و هم شهربانی و هم دادگستری و هم تمام نهادهای دیگر حکومتی را ، آنهم نهایتا با تمرکز قدرتی وحشتناک در دست یک امام، یک  ولی فقیه یا حاکم یا رهبر اسلامی که نمیشود به او گفت بالای چشمت ابروست. این مسئله ای است که نه باید با آن شوخی کرد و نه ان را زیر سبیلی در کرد و گفت انشالله بز است! نخیر بز نیست و این از ذات و درون مایه و حقیقت موجود مقابلمان دارد می جوشد و اگر متوجه نباشیم یقه ما را دوباره خواهد گرفت و مکتب عزیز حتی لیبرال ترین مسلمان را هم کیش و مات خواهد کرد و به او خواهد گفت اگر مسلمانی باید با من حکومت کنی و گرنه خود تو هم بیدین و نامسلمانی. .
-- راه چاره چی هست؟
- نخست فهم درست مساله و آنالیز و شناخت درست آن است. باید با این مساله شوخی نکنیم ! و دائم شعار جدائی دین از دولت ندهیم ولی حتی این جدائی دین از دولت را هم در فرهنگی مذهبی و اسلامی دائما محصور و کفن پیچ کنیم و بخواهیم واقعیات درون مذهب را از زیر تیغ انتقاد در ببریم،باید باید و باید بعد از این فاجعه سی ساله از ابر و دود و شعارها و هارت و پورتهای صد من یک قاز و موهوم و مبهم خارج شویم،باید شعارهای تو خالی و رنگین و معطر ندهیم،باید هراس نداشته باشیم که معنویت و خدایمان را از دست خواهیم داد که خدا و معنویت اسیر شریعت نیست بلکه وجودی فراتر و مستقل و عام دارند. باید توجه کنیم که سند مکتوب اصلی در مقابلمان است و در آن همه چیز روشن است، سپس و بعد از شناخت درست برای راه حل، به طور جدی به طرف جدائی دین از دولت رفتن و برای بر پائی حکومتی  رژیمی دموکراتیک و لائیک تلاش کردن است، حکومتی که البته با رای آزاد مردم رئیس جمهور یا هر مسئول آن می تواند مسلمان یا مسیحی یا سوسیالیست ویاکلیمی و زرتشتی ودارای هر اعتقاد دیگر باشد ، ریش داشته باشد یا دارای سبیل باشد! با حجاب باشد یا بی حجاب، نماز شب بخواند یا شراب بنوشد که اینها مسئله شخصی اوست ولی در حکومت کردن باید منتخب واقعی مردم باشد و نه بر اساس قوانین تورات یا انجیل یا قرآن یا اوستا بلکه بر اساس قوانینی که نمایندگان مردم در پارلمان تصویب کرده اند باید حکومت کند و حق ندارد از کاریسما یا اتوریته مذهبی و شخصی خودش برای پیشبرد مقاصد و اعمال نفوذ استفاده کند.میدانم این البته در مملکتی مثل ایران ساده نیست  و فعلا باید آنرا جزو خیالات گذاشت !ولی مقصدی است که باید به روشنی توضیحش داد و به طرف ان حرکت کرد. و بخصوص در حیطه ادبیات و بخصوص شعر باید صریح و روشن و بی تعارف از ان صحبت کرد. من از این پس بسیار روشن تر از گذشته با این مساله برخورد خواهم کرد و تبعات آن را هم هر چه باشد و از هر جانبی خواهم پذیرفت.
--  برویم با زهم بر سر کتابها !کتابهای تازه  چه زمان  وارد بازار خواهد شد؟
- فکر می کنم اگر مشکل خاصی پیش نیاید ومجبور نشوم اوقاتم را صرف کار گل بکنم آخر بهار آینده این کتابها منتشر شود.
-- چه چیزی باعث شد تا این سبک نویسندگی را آغاز و دنبال کنید؟
- این سبک نویسندگی حاصل تجربه یک زندگی است.من از یک رمانتیزم لامارتینی و عاشقانه شروع کردم و به یک رئالیسم ساده رسیدم واین رئالیسم را در سالهای جوانی تبدیل به یک رئالیسم سیاسی و اجتماعی که بانیان ان بزرگانی چون گورکی و شولوخوف و بیشتر نویسندگان روسی و چپ بودند کردم و سالها در این وادی پر بار نوشتم وسرودم و مثلا حدود صد ترانه و سرود نوشتم که اجرا شده اند. از سالهای 1366 با آموزش از نویسندگان اروپائی و بیشتر امریکای لاتین وهند پا به قلمرو سورئالیزم وکششهای رئالیزم جادوئی گذاشتم وتمام اینها تلاشی بود که بتوانم حرفهایم را درست بیان کنم. الان دیگر چیزی راضیم نمی کند بیشتر از خود زندگی و واقعیت یاد می گیرم و بعضی وقتها هم در زیر سنگینی و وسعت ایده ها عاجز و خسته و خاموش می مانم، در هر حال چیزی که می توانم بگویم اینست انچه که سبک من به معنای عام کلمه حاصل یک زندگی پرکشاکش است که در ان تقریبا آنچه مربوط به شخص من بود با بادها و بر بادها رفت، عمر و جوانی و زندگی شخصی و زن و فرزند و خانواده و دوستان، و نیز ایده ها و آرمانهای جوانی و میانسالی و انچه که برای من ماند تجربه ای است که در رنگ و تاریک روشن نوشته های من خودش را نشان می دهد.
-- این ترانه ها و سرودها که گفتید با همکاری چه کسانی اجرا شده اند؟
- با همکاری خیلی ها، با همکاری و آهنگهای شماری از برجستگان موسیقی ایرانی، استادانی مثل،تجویدی، حنانه، کیانی، شهردار،ناصری ، روشن روان و بخصوص محمد شمس و حمید رضا طاهر زاده که این دو تن در تبعید روزگار می گذرانند و هر دو از استادان موسیقی مدرن و سنتی هستند و کارهای بسیاری با هم انجام داده ایم.
--  در نوشته های سالهای اخیرتان روحیه اعتراضی پر قدرتی دیده می شود، بخصوص در رابطه با دین و مذهب. چرا اینقدر از دین و خدا خرده گیری می کنید؟
- چه سئوال خوبی، درست است ،قبلا هم گفتم و بارها نوشته ام من نه ضد دین هستم و نه ضد معنویت و نه ضد خدا،من معترضم و به قول اپیکور نمی خواهم خدای ابلهان را قبول کنم، من به دنبال اندیشه و راه ادیبانی چون اونانومو و کازانتزاکیس و بسیاری دیگر دارم راه میسپارم و به عنوان یک انسان که برای معنویت وجهان معنویت ارزش واقعی و فراوان قائل است،به عنوان انسانی که سالیان دراز در پی معنویت راهها طی کرده است، که در پی معنویتی شایسته انسان امروز است، به عنوان یک شاعر و نویسنده که به قول اخوان باید یک سر و گردن بالاتر از بقال محله اقلا اطرافش را ببیند، از کهنگی و ارتجاع در هر شکل و هر رنگ حتی رنگهای به ظاهر دلاویزش متنفرم. قضیه کاملا جدی است و ارتجاع فقط نما د ش بسیجی و پاسدار که نیست، ارتجاع و محافظه کاری در اندیشه نهایتا به کجا راه می برد؟ به ساختن بسیجی و پاسدار بخصوص که پایه های این اندیشه در مملکت ما بسیار قطور است ، بسیاری ازجوانانی که در دوران شاه جزو نیروهای مبارزی بودند که برای آزادی میجنگیدند و خیابانها را پر می کردند بعدها و به مدد مذهب ارتجاعی مگر تبدیل به بسیجی و پاسدار و کمیته چی نشدند؟ خیلی روشن بگویم ، شریعت معمول برای من دارای ارزش منفی است ، من آردش را بیخته ام و الکش را آویخته ام و مطمئنم در آینده خیلی از مومنان امروز از راههائی نظیر آنچه که من گذشته ام می گذرند  و حقیقت را میبینند ،ولی من مقوله خدا را به عنوان یک مقوله فلسفی  و رها از بندها و زنجیرهای شریعت دارای ارزش وقابل فکر میدانم. من به جهانی که در گوشه ای از کهکشانش زمین زنده وکوچک ما با هماهنگی میلیاردی و سرگیجه آورش، نوعی شعور را در مثلا بهار به نمایش می گذارد و اینهمه رنگ و آهنگ و طعم، فکر می کنم و خجالت نمی کشم که بگویم من انسانی هستم که به معنویت احترام میگذارم وبه مقوله خدا می اندیشم و حتی در این زمینه مرگ را نه پایان وحشت آور زندگی و همراه با ضربات گرز نکیر و منکر و فشار قبر و نیمسوزاسلامی و فش فش مار غاشیه و غرشهای مالک دوزخ، بلکه یک امکان منطقی برای پویشی دیگر میبینم،به قول مولانا میروم تا«آنچه اندر وهم ناید آن شوم» ولی من شرمنده و خشمگین میشوم که ببینم جامه خدائی را بر قامت وجودی راست می کنند که شایسته خدائی بر این جهان نیست ،
 شایسته جهانبانی و انسانبانی نیست! ، و به مراتب از نمایندگان زمینی اش خشن تر و بویناکتر است. خدائی که همیشه آلت دست دیکتاتورهای مذهبی و شاهان و شیخان و سیاستبازان بوده است. شوخی وتعارف که نداریم که: بازهم خدای دست و پا بر، خدای مرتجع زن ستیز که برغم تمام شعر و شعارهایش چه از نوع ارتجاعی و چه از نوع انقلابی اش، نه مغز و اندیشه زن آزاد و آگاه  که باز هم دستگاه تولید مثل و اندامهای جنسی و پوست و کاکل او را مد نظر دارد و خطرناک می شناسد و بعد از چهارده قرن به زنان دستور می دهد کاکلتان را بپوشانید واز دست دادن به نامحرم، یعنی نوعی تماس جنسی پرهیز کنید! واتوبوسها و سالن غذا خوری و صفوف زن و مرد را از هم جدا می کند! و عشق را به رسمیت نمیشناسد و فقط با عرض معذرت جماع خام و بدون احساس و عاطفه زن و مرد را با اجازه شرع و ولی فقیه مشروع می داند و آشکارا این شعار را می دهد که همسر گرفتن فقط برای حل مسئله جنسی است و فاصله مثلا بنده و شما را را با همسر و محبوب و معشوق مان، به فاصله فلان مشتری متفنن و مبتذل زنان خیابانی که به دنبال حل مسئله جنسی خود هستند کاهش میدهد، خدا و شریعت و اندیشه ای که تفاوت جنسیت خام و تراش نخورده را از اروتیزم گرم و پر عاطفه انسانی و آنچه را که ادبیات عاشقانه ما از آن دفاع می کند تشخیص نمی دهد و مانند نره گاوی زنجیر گسیخته به مدد مذهب، قلبها را لگد مال شریعتش می کند ! من بر علیه اینهاست که می شورم. شوخی که نداریم که خدائی را وخالقی را و شریعتی را برسمیت بشناسم که آشکارا در دوزخش انسان می سوزاند و دائما به مخلوق و آفریده خودش فرمان میدهد از من بترسید! و نمایندگان رنگارنگش چه بر منبر و چه بر مسند از چنین جانوری دفاع بکنند و در پی هیچ نوع رفرم و تحول و تبیین و تفسیر تازه ای نباشند. آیا این است رابطه خالق و مخلوق و عاشق و معشوق وخدا و انسان؟ چندی قبل با رفیقی صحبت می کردم و ایشان می گفتند خداوند رحمان و رحیم البته گناهکاران را می سوزاند ، امثال خمینی و لاجوردی و خامنه ای و سعید امامی را، نه انسانهای معمولی را، به او جواب دادم امیدوارم اشکال نگیری و مرا متهم به دفاع از جمهوری اسلامی و لاس زدن با ملاها نکنی!، من انسانی زمینی هستم و مجبورم با مثالهای زمینی قضایا را بفهمم، شما فرض کنید در آینده حکومتی دموکراتیک در ایران بر سر کار آمد ودرهای بهشتی زمینی را بر روی مردم گشودولی به قول شما بنا بر سنت الهی تصمیم گرفت در مجازاتگاهش از صبح تا شب امثال لاجوردی و خامنه ای و جنایتکارانی را که سالها جنایت کرده اند، با انواع و اقسام شکنجه های هولناک و الگو گرفته از شکنجه هائی که در دوزخ اعمال میشودمجازات کند.ما چه خواهیم کرد؟ آیا به این وحشیگری اعتراض نخواهیم کرد؟ آیا از چنین دولت و حکومت و رهبری که چنین شکنجه هائی را اعمال می کند وحشت نباید داشت.آنچه اهمیت دارد این است که نفس عذاب دادن و شکنجه کردن محکوم است. شکنجه یعنی این که جامعه و حکومتش بیمار روانی اند و سالها ما دچار این بلیه بوده ایم.توجه کنید که در فرهنگ کوچه و بازاری و آخوندی شیعی و نقالی ها و پرده های نقاشی قهوه خانه ای و ما جرای مجازات قتله کربلا و آن شکنجه ها و اره کردنها و در روغن بریان کردن شمر و خولی و حرمله نشان بیماری روانی اجتماعی است و نشان تاثیر گذاری مکتب و مرامی است که خدایش قرنهاست آدم می سوزاند و ما در برابرش سر سجده بر زمین می گذاریم در حالیکه با دیکتاتورهائی به مراتب قابل تحمل تر از او مبارزه مسلحانه می کنیم ! به این تراژدی کمیک باید پایان داد و زمان شروعش رسیده است. ادامه دارد

توضیح عکسها

** 1 نیمی از اعضای خانواده من در سال 1353،هفت سال بعد در سال 1360 نفر اول ردیف عقب به دهسال زندان محکوم شد، دومین نفر در بیست سالگی در مقابل چشمان پدر و مادر بر دار کشیده شد،سومین نفر ( خود من) به تبعید و غربتی بیست و شش ساله روانه شد و در ردیف جلو دودختر نوجوان در سن دوازده و چهارده سالگی طعم زندان و سلول و ضرب و شتم جمهوری اسلامی را بدون هیچ فعالیت سیاسی چشیدند و این سرگذشت هزاران بار در ایران تکرار شده و می شود.
 2 علی امیر کبیر در هفده سالگی . قهرمان کونگفو وداشآموز برجسته رشته ریاضی در دبیرستان رسولیان یزد
3 علی امیر کبیر یغمائی بر فراز دار در مقابل حرم در مشهد هفت تیر سال 1361
4-در جلسه ای از گردهمائی شورایملی مقاومت ایران . ردیف سوم. نفر پنجم از راست
3 و 4 برخی از کتابهای منشر شده
5- شادروان استاد افسر یغمائی شاعری از خاندان یغما و مردی که به صلح و مهربانی و انسانیت معروف بود

6- استاد حکمت یغمائی ادیب و پژوهشگر پر کار ، فرزند شاد روان استاد طغری یغمائی از شاعران و ادیبان نامدار

م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو. شماره دوم


گفتگوهای سری اول
بخشهای اول تا هفتم
بخش دوم
چرا مینویسم


-- شما با نوشتن بدنبال چه هستید؟ کتابها چقدر می توانند دنیا را تغییر بدهند؟
- این سئوال سئوال گسترده ایست و جوابش گاه میتواند خنده آور باشد و گاه تلخ! باید ابتدا به این سئوال پاسخ بدهم که با نوشتن دنبال چه بودم.نوشتن در پایه و مایه مثل یک نیاز به سراغ من آمد.زیاد خوانده بودم، خیلی پرسیده بودم! و مثل یک ظرفی که پر شده باشد با نوشتن می خواستم به این پر شدگی جواب بدهم. انگار من ابزار و بازیچه این نیاز بودم و باید می نوشتم.اعراب قدیم معتقد بودند هر شاعر یک شیطانی دارد که این شیطان به او می گوید بنویس.این شیطان همان نیاز است، نیاز به نوشتن و خیلی جالب است که بدانید من در سالهای آغاز به نوشتن، در زندگی واقعی چندان رمانتیک و شاعر مسلک نبودم و دارا بودن عضلاتی قوی برایم مهمتر از ذهنی شاعرانه بود،به همین دلیل هروز غروب در زورخانه خواجه خضر یزد در کنار پهلوان جعفر یزدی و جوانمردان با صفائی که اکثرشان کاسب و کارگربودند ورزش میکردم و نیز فرهنگ و اخلاق می آموختم.یاد تمامشان بخیر باد ، صدای زیبای آقای گل گلاب که با ضرب مرشد آواز می خواند هنوز در گوشهایم مانده است ، هفته ای سه بار در کلوپ ورزشی یزد از چهارده سالگی تا نوزده سالگی زیر نظر مربی تر و فرزمان آقای علی مدیری کیسه میزدم و در رینگ بوکس مشغول بودم و با سر وکله باد کرده به خانه میرفتم و اعتراض مادر مظلوم و حیرت خواهران و برادران یازده گانه ام! را بر می انگیختم .

-- چند سال این ورزش ادامه داشت و آیا به مقامی هم دست پیدا کردید؟
در استان یزد در وزن شصت و هشت و هفتاد و یک کیلو نفر اول استان بودم، سه چهار سال هم در مسابقات قهرمانی آموزشگاههای کشور به عنوان نفر اول وزن هفتاد و یک کیلو از استان یزد شرکت میکردم . هنوز نامهای حریفان سرسخت و نیرومندم یادم هست. ریاحی مشت زن شیرازی و اخلاقی قهرمان بوکس استان کرمان که جنگیدن با آنها سخت بود و معمولا ما سه نفر مقامهای اول تا سوم را در مسابقات آموزشگاههای کشور به خود اختصاص میدادیم . من در اکثر اوقات نفر سوم و یکبار در مقام دوم قرار گرفتم  که در سرزمین پهناوری مثل ایران و در مقابله با ده دوازده حریف بدک نبود. البته برای من روحیه ای که در ورزش بوکس و جود داشت و نوعی اعتماد به نفس قوی در زندگی به آدم میداد بیشتر مهم بود تا مدال و نشان و به این دلیل ادامه می دادم ، در هر حال الان دیگر خورشید عمر سرازیر شده است و  حاصل چند سال مشت زدن و خوردن آرتروز گردنی است که حاصل مشت خوردنهاست و خیلی از اوقات آزارم می دهد، ولی آنوقتها اینطور بود و می خواهم بگویم این دنیای بیرون من بود، ولی وقتی از دنیای بیرون به دنیای خودم بر می گشتم.

در طبقه دوم خانه قدیمی پدری که در چشم انداز آن در بالاخانه محل زندگی من ساعت قدیمی برج مارکار ساعتی یکبار گذر زمان را با ضربه های بم خود اعلام می کرد من مشغول خواندن و نوشتن و پاسخ دادن به این نیاز بودم. در ابتدا پاسخ دادن به این نیاز، به هویت داشتن یک نوجوان و تا اندازه ای به ارضا ی احساس مهم بودن پاسخ میداد. سن نوجوانی سنی است که آدم به دنبال هویت پیدا کردن است و می خواهد در این دنیا برای خودش کسی باشد و در اجتماع از بیرنگی و بی شکلی بیرون بیاید .حالا برایم خنده دار است ولی آن وقتها ودر سن سیزده چهارده سالگی از اینکه ابوی و اقوام پس از شنیدن قطعات ادبی و شعرهای من با نگاهی تحسین آمیز مرا بر انداز کنند لذت می بردم و میخواستم بدانم نظر مثلا آقای افسر یغمایی ادیبی از زمره ادیبان خاندان که در یزد زندگی می کرد راجع به کارهای من چیست ؟. در دبیرستان  غول آسای ایرانشهر یزد هم به مدد شعر سری میان سرها در آورده بودم. در مراسم صبحگاه و به دستور آقای بامشاد رئیس دبیرستان در بالای بالکن ماهی دو سه بار درمقابل هفتصد هشتصد دانش آموز شعرهایم را می خواندم. و برای بعضی رفقا انشا می نوشتم و نیز نامه های عاشقانه ای که می خواستند برای محبوبشان بفرستند.


-- موضوع این شعرها چه بود؟
- میهن پرستی و دوری کردن از کشیدن سیگار و اعتیاد! که البته در همان اوقات زنگ تفریح با رفقا گاهی سیگاری دود میکردیم! و بعد ها هم علیه آن نوع میهن پرستی خاص که محورش نه میهن پرستی حقیقی بلکه  شاه، یعنی محمد رضاشاه  بود شوریدم، نه به دلیل اینکه اسمش شاه بود که به دلیل وابسته بودنش، به دلیل ملتزم نبودنش به قانون اساسی مملکت و اعمال دیکتاتوری ،به دلیل ماجرای مصدق و سرکوب نهضتی که می توانست کاتالیزوری باشد برای راه انداختن ایران به سوی ترقی و نجات از ارتجاع هولناک مذهبی خمینی که رژیمش هزار بار در مقایسه با رژیم شاه بدتر است، که مصدق نمی خواست شاه را حذف کند و سیستم جمهوری بیاورد، و گرنه بلژیک و هلند و سوئد و انگلستان هم شاه و ملکه دارند ولی داستان ایران و شاهنشاهی اش دیگر است و به این ترتیب  سر از زندان سیاسی در آوردم. تاکید می کنم اگر کودتای بیست و هشت مرداد صورت نگرفته بود و نهضت ملی موفق شده بود، نه شاه به این وضعیت دچار می شد چون مصدق نمی خواست حکومت را عوض کند و نه فاجعه جمهوری اسلامی نازل میشد.محمد رضاشاه با سرکوب نهضت ملی راه ارتجاع سیاه را هموار کرد و سرنوشت خودش را هم رقم زد و کمر ملتی را شکست و به نظر من همانروز بیست و هشت مرداد سقوط او و ظهور خمینی شروع شد.
- از محمد رضاشاه و وابستگی و سرکوبش گفته شد و اینکه خمینی بسیار بدتر از اوست.به عنوان کسی که روی تاریخ ایران کار کرده است.گذشته قبل از اسلام را چطوری میبینید.
- تاریخ یک واقعیت است که سیر و حرکت خودش را داشته.تاریخ ایران از وقتی که مادها شروعش کردند و در دوره هخامنشیان و سلوکیان غیر ایرانی، یعنی جانشینان اسکندر مقدونی، و اشکانیان و ساسانیان ادامه یافت تاریخی بود که با نظام شاهنشاهی، که طبعا با دیکتاتوری و تمرکز قدرت آمیخته بود سپری شد، در این میان استثناهائی هم وجود دارد البته نه استثناهای مطلق بلکه نسبی، نمونه اش مثلا کورش بنیادگذار واقعی سلسله هخامنشیان بود که ایران را از یک کشور کوچک تبدیل به یک قدرت جهانی نمود  واگر چه نه در همه موارد بلکه در مواردی مشخص رفتارهای بشر دوستانه ای از او در رابطه با مردمان سایر کشورها و مقوله آزادی هزاران یهودی تحت اسارت در بابل و لوحه حقوق بشر و وصیت نامه تامل برانگیزش از و بیادگار مانده است. در دوران قبل از اسلام، ایران یک امپراطوری بود که وقتی حکومتهایش عوض میشدند باز به هر حال در دست عنصر ایرانی  و داخلی بود. ایران مستقل بود و یکی از دو قدرت بزرگ جهانی، 

ممکن است. من بر سر مساله دین و مذهب بعنوان یک مقوله معنوی و فلسفی نگاه مشخص خود را دارم و ضد مذهب و دین نیستم ولی درابطه با اینکه خیلی ها سقوط دولت ساسانی را یک لطف آسمانی می ببینند موافق نیستم که این نادرست است و ریشه در جهل و تعصب دارد ،حمله اعراب، ایران یکپارچه را تکه تکه و متناقض کرد و در سیر تاریخی آن، درنگ و بیماری ایجاد کرد.خیلی روشن بگویم باید از خیالپردازیهای بی پر و پایه و عاطفی آسمانی! در رابطه با تاریخ زمینی دست برداشت، من اعتقاد دارم اگر حمله اعراب صورت نمیگرفت روند یک ایران یکپارچه و متمرکزحتی با شاهنشاهان دیکتاتور ساسانی، به سوی آینده سریعتر بود تا یک ایران تکه تکه و در دست فئودالهای ریز و درشت، و متناقض بعد از اسلام، ایران بعد از اسلام تمام مضار حکومتهای قبل از اسلام را داشت بدون اینکه فوایدش را داشته باشد ، بعد از فتح ایران تمام فرهنگ و زبان و هستی فرهنگی و انسانی و مادی و معنوی ما مورد بدترین تطاولها قرار گرفت ، این تطاول قرنها ادامه یافت و آخرین تحفه اش هم جمهوری سیاه و گندناک اسلامی است که دموکرات ترین ملایش بر دیکتاتورترین شاهان تطبیق می کند!،ولی الان داریم از گذشته صحبت می کنیم ودر زمان حال باید با تجارب گذشته به فکر حال بود.در این زمینه ها من به طور مفصل کار کرده و نظراتم را نوشته و گفته ام که در دسترس است. در بیست و یکساعت نوار کاست و بیش از هزار صفحه نوشته در باره تاریخ قبل از اسلام، تاریخ بعد از اسلام و سیر تاریخی شیعه از آغاز تا دوران دوازدهمین امام شیعه و تطبیق آن با تاریخ ایران.
-- برگردیم به قبل و این که در ابتدا کار شعر از سر یک نیاز شروع شد و داشتن هویت.
-  با یک نیاز شروع شد و احساس مهم بودن، می توانید اسمش را بگذارید مشهور شدن وخود خواستن معصومانه دوران نوجوانی و ادامه یافت، اما خوشبختانه بزودی از این مرحله گذشتم چون اگر از این مرحله نگذریم و بزرگ شویم افتضاح خواهد شد.


-- چرا افتضاح؟
- چون اگر در این مرحله بمانیم دست آخر یک ناظم و تبلیغاتچی که فقط مشهور شدن و توجه دیگران برایش مهم است باقی خواهیم ماند و هرگز پا به جهان جدی و عظیم و تلخ و شیرین شعر نخواهیم گذاشت. زیرا قدرت شوریدن را بخاطر احترام دیگران از دست خواهیم داد ، که شعر منجمله یعنی شناختن و شوریدن، که در جهان شعر شاعر باید نه تنها علیه کژی و ناراستی و امثال شاه و خمینی بلکه گاه حتی علیه زیباترین مفهوم و وجود فلسفی ،علیه حتی خدا!  حتی علیه انقلابیون و علیه حتی بهترین خوانندگان آثارش توان شوریدن داشته باشد و روزگاری برسد که احساس کند اگرچه خودش هم هیچ نیست! و ارزش مادی اش برابر است با یک برگ درخت و گربه ای که بر روی دیوار آرمیده اما حتی زمین را نیز با تمام عظمتش جز به پشیزی نمی شناسد چه برسد به این که در پی احترام خواستن از دیگران و شهرت باشد. در نهایت فکر می کنم آن خود خواهی و هویت خواستن دنیای شروع شعر باید در پایان تبدیل شود به گریزی دائمی از شکل و فرم گرفتنهای معمول و پاره ای از هویت جهان را به وام گرفتن .
-- این بسیار مشکل است
- مشکل است ولی انتهای راه همین است و گرنه همان که گفتم کوتوله باقی خواهیم ماند ویا جذب یک سیستم خواهیم شد تا تبلیغاتچی خوبی باشیم و از شاعری کردن  که بقول اخوان پیغمبری کردن است دور خواهیم ماند.
-- و حالا، حالا برای چه می نویسید؟
- در یک کلام اگر این جرئت را به خودم بدهم می توانم بگویم برای کمک کردن به دیگران. زیاد برایم توضیحش آسان نیست! بعضی وقتها دلم می خواهد ننویسم، بعضی وقتها عصبی می شوم و از خودم می پرسم بری چه می نویسم؟ چه چیزی را از دست داده و چه چیزی را به دست آورده ام؟ ولی وقتی رمق و توانم بر می گردد احساس می کنم آنچه را که خودم می فهمم باید در اختیار دیگران بگذارم. حالا این دیگر برای من یک نیاز نیرومند شده است و بسیار قویتر از آن احساس نیاز دوران نوجوانی و نیاز به مشهور شدن. این نیاز از عمق وجود من می جوشد و تن و جان مرا می تراشد و آزار می دهد و از زندگی معمول دورم می کند تا در خماخم راههای غربت و آوارگی و هزار مشکل دیگر بنویسم، بسرایم، صحبت کنم و توضیح بدهم  بدون اینکه نیاز به درخواستی را احساس کنم. سالها قبل روزی به صدای پرنده ای گوش می کردم و یکمرتبه چیز عجیبی را احساس کردم. احساس کردم پرنده دارد می خواند چون باید بخواند. او برایش مهم نیست کسی به آوازش گوش می دهد یا نمی دهد! 

کسی نتهای آوازش را ثبت می کند یا نمی کند، کسی او را تشویق می کند یا نمی کند و در روزنامه ای یا کتابی از او سخن گفته می شود یا نه! او می خواند چون باید بخواند. همانجا بود که احساس کردم راز شاعری یعنی همین. یعنی باید به نقطه ای برسی که بسرائی و این سرودن باید از ذات و مایه ات سرچشمه بگیرد. باید احساس کنی که ذره ای از جهانی و کار تو سرودن است و این سرودن تو مثل آواز آن پرنده در جهان جائی دارد. به نظر من این فلسفه اصلی  سرودن است که راه به نوعی تفکر عارفانه و وسیع می برد، در این نقطه فقط می توانی با مفهوم فلسفی و نه مذهبی خدا و ابدیت رفیق باشی! اما بعد از این نقطه است که من با شعرهایم میجنگم در کنار صفوفی که فکر می کنم حق با آنهاست.
-- یعنی کار سیاست و اجتماع در شعر بعد از این نقطه شروع می شود.
- همینطور است! اول باید پا را روی این فلسفه سفت کرد و در تنهائی خود کامل شد که البته کار ساده ای نیست و پوست آدم کنده می شود تا بتواند مخلصانه به این حوالی نزدیک شود، به نقطه ای که گاه می خواهد دریچه و در بسته جهان مرگ را بر روی خود باز کند و از غوغای جهانی که برایش سخت رنگ باخته پا به جهانی وسیع تر بگذارد، می خواهد با جانش که در درون تنش اسیر است تنش را فرو بریزد و آزاد شود اما در همین نقطه است که می فهمد باید برای همین جهان مبارزه بکند و به سایرین کمک بکند و آنچه را دانسته صمیمانه در اختیار آنان بگذارد. در این یاری رسانی است که نیروی شعر حقیقی نیروئی بسیار قدرتمند وغیر قابل مقاومت است .
.

-- بپردازم به بخش دوم سئوال آخر هر چند هنوز میشود روی قسمت اول سئوال صحبت کرد ، اما کتابها چقدر می توانند دنیا را تغییر دهند؟
- دنیا را فقط کتابها نمی توانند تغییر بدهند، خیلی چیزها باید دست به دست هم بدهند تا دنیا تغییر کند، دانش و معرفت، اتحاد و اراده مردم که در بسیاری از اوقات برای تغییر و وقتی که مجبور میشود باید مسلح شود،حزبها و گروهها و سندیکاها و تشکلهای نیرومند سیاسی، نیروی مصلحان و انقلابیون وروشنفکران اهل درد ، خون فرو ریخته مبارزان وخیلی چیزها ی دیگر ابزار تغییر دنیا هستند، ولی کتابها می توانند نقش موثری در تغییر دنیا داشته باشند، نه همه کتابها که هر مجموعه ای که جلدی داشته باشد و درونش صفحاتی ، به آن می گویند کتاب، از رساله خمینی تا نبرد من هیتلر تا اثار بالزاک و سر وانتس و... .خیلی از کتابهائی که نام و نشانی هم دارند چیزی به زندگی اضافه نمی کنند! و در بسیاری از اوقات به تاریکی و آلودگی می افزایند بخصوص که در جهان کاپیتالیسم همه چیز تقریبا سازماندهی شده ودر جهت منافع غول بزرگ به کار گرفته شده است، ولی منظور من و شما از کتاب طبعا کتابهائی است که کمک می کنند روشنائیها بیشتر و بیشتر شوند، شناخت و شعور انسانها گسترده تر و عمیق تر بشود و این شناخت و شعور در جهت بهبود زندگی در هر جهت به کار گرفته شود. بنا براین باید این سئوال را که بسیار گسترده است جمع و جورش کرد و مثلا گفت آثار ادبی و فرهنگی و یا شعر چقدر می تواند درتغییر دنیا موثر باشد.
-- همین طور است.منظور اثار ادبی و فرهنگی و شعر است.
- حالا راحت تر می شود جواب را پیدا کرد. برویم به گذشته ها و بر گردیم تا حال، معمولا ما از فرهنگ معنای مثبت را در نظر داریم ولی فرهنگ می تواند منفی هم باشد، مثلا فرهنگی عقب مانده و محدود، فرهنگ آخوندها و فرهنگ فاشیستی یا راسیستی. در هر حال اگر معنای مثبتی از فرهنگ را در نظر داشته باشیم، این فرهنگ را چه کسانی ساخته اند یا بخش  به درد بخورش را چه کسانی ساخته اند، ادیبان و هنرمندان و شاعران با کارهای ادبی و هنری، از روزگار خیلی گذشته تا حالا، از روزگا اشیل و هومر تا روزگار نرودا و پاز و لورکا و گورکی و نیما و شاملو و فروغ و خیلی های دیگر.
-- به طور خاص اصلی ترین کار ادبیات و هنر چه بوده و چی هست.
ادبیات و هنر کارهای زیادی انجام داده اند، کاری که در اغاز شاید بشود گفت به نوعی جنبه اخلاقی داشته تلاش کرده مثلا فاصله انسان را با میمون بالای درخت زیاد کند، بدون این فرهنگ که حالا قرون متمادی از تولدش می گذرد ما به حیوانات که بر اساس غریزه کار و بارشان را جلو می برند نزدیک خواهیم شد، به قول مضمون سخنی ازماکسیم گورکی: بر روی صخره خشن و سخت بدویت و وحشیگری،فرهنگ و هنر و ادبیات موفق شده است لایه ای نرم برویاند و بکشد و روح و اندیشه را انسانی بکند.هزاران هنرمند و ادیب از دیر زمان تا حالا تلاش کرده اند تا این روکش پایدارتر بشود، روکشی که در بسیاری اوقات جنگها و وحشیگریها و سیاستهای جهانداران و غارتگران و یا ایده های کهنه و خشن مثل فاشیسم و مذاهب ارتجاعی دشمن آن هستند،  این کار اصلی ادبیات است کاری در اصل به نظر من انسانی و اخلاقی و حول این محورهاست که بقیه  رنگها و آهنگها ودشان را نشان می دهند.
-- کار اخلاقی و انسانی نخست در وظیفه مذهب بوده و هنوز هم مذهب مدعی اصلی دفاع از این مفاهیم است، چطور است که ادبیات این کار را به عهده گرفته است؟
-- درست است.خیلی از پژوهشگران معتقدند هنر و مذهب در دور دستهای تاریخ برادران یا خواهران دو قلوی هم بوده اند یا بهتر آنکه مذاهب خیلی کهن مادر هنر بوده اند. انسان اولیه جهان را نو و تازه و عظیم و راز آلود می یافته وهمه چیز اعجاب و کنجکاوی او را بر می انگیخته و می شود گفت در درون هر انسان روزگاران کهن هنرمندی زندگی می کرده است چون در روزگار ما هنوز هم هنرمند باید این خصلتها را داشته باشد نقاشی و رقص و آواز خوانی در آغاز جنبه مذهبی داشته اند و در خدمت جذب نیروی خدایان برای یاری رساندن به انسانها در شکار و کشت و زرع و جنگ و بیماریها  و ازدیاد نسل بوده است به کار گرفته می شدند. تقریبا همه چیز دارای رازی یا خدائی بود و در هند به گفته ویل دورانت در تاریخ تمدنش، میلیونها خدا وجود داشت ، حتی سکس که یکی از تابوهای اصلی مذاهب است در قدیم و در مذاهبی مثل فالکلیسم در هند با سمبلهای جنسی و پرستش سمبلهای سکس در زن و مرد نوعی مذهب بوده، هنوز هم مذاهب بخصوص مذاهب هند و چین و آمریکای لاتین سرشار از گنجینه های راز آلود هنری هستند ومنابعی که می توانند ذهن هنرمند را با رازها و زیبائی هایشان وسعت و قدرت ببخشند. اما هنر در جائی راه خودش را از مذهب جدا کرد و بیشتر راهی زمینی را در پیش گرفت تا آسمانی! یعنی به خدمت زندگی این جهانی درآمد.من بارها به این فکر کره ام که کار هنر از لحظه تولد تا لحظه مرگ انسانها ادامه دارد و بعد از آن هنر برمیگردد تا دوباره به کمک زندگی و زندگان بشتابد.در همین نقطه است که در روزگار ما در خیلی از اوقات هنر و ادبیات و مذهب رو در روی هم می ایستند و میجنگند.البته به نظر من هنر و ادبیات علیه اندیشه و تفکر مذهبی نمی جنگند، زیرا در پایه و مبنا هردو حاوی راز و رمزهای فراوانند، هر دو میخواهند آدمی را به جهانی فراتر راهنمائی کنند و مشابهتهای دیگر بنابراین میشود گفت هنر و ادبیات علیه ارتجاع مذهبی می جنگند، جائی که زندگی ومضامین و مفاهیم آن امثال شادابی و آزادی و صلح و آزاد اندیشی، و عشق بخصوص در هیئت مادی و جسمی آن مورد تهاجم مذهب و سنتهای کهن و اخلاق منجمد و مرده قرار می گیرند. جائی که زمین می خواهد قربانی آسمان شود وانسان قربانی خدا، در اینجا هنر و ادبیات به دلیل اندرونه و روح خاص خود دیگر مجبورند به یک مبارزه اجتماعی و سیاسی روی بیاورند که بهایش هم در بسیاری موارد سنگین بوده است. هنر و ادبیات تلاش کرده است سنتهائی نو و اخلاقی نو وخلاصه مفهوم و معنائی نو و بدرد بخور از زندگی را کشف بکند و در اختیار همه قرار بدهد و اگر باور کنیم زندگی مادی انسانها در تمام ابعاد سمبل جسمیت یافته افکار و ایده ها و باورهایشان است، یعنی زندگی را به شکل باورهای خودشان شکل می دهند ، معنای تلاش عظیم هنر و ادبیات را خواهیم فهمید.

-- در مورد اخلاق می دانیم هنوز هم زیر بنای اخلاق برای اکثریت مذهب است و اگر مذهب را حذف کنیم برای اینها اخلاق هم حذف می شود، ادبیات و هنر و مثلا شعر چطور می خواهند نقش خودشان را در این زمینه بازی کنند.
- اخلاقی که مذاهب از آن دفاع می کنند اخلاقی متاسفانه فیکس شده و منجمد است.مقداری توضیح می دهم.اساسا تعریف اخلاق در کادر مذاهب چیست؟ مقداری امر و نهی که در بیشتر موارد بخصوص مثلا در اسلام و مسیحیت و یهودیت وسایر ادیان بزرگ و کوچک سنتی روی خوردن و نخوردن و پوشیدن و نپوشیدن و اوامر و نواهی در مورد مسائلی که به سکس مربوط می شود زوم شده است.جهان مذهب معمول جهانی است که در زمانی مرده یعنی از لحظه خلقت تا پایان جهان!محصور است. در این جهان خدائی تغییر ناپذیر وجود دارد که تکلیف همه چیز را از اول تا آخر با دستورات اخلاقی اش مشخص کرده است.به این ترتیب انسان مورد نظرمذاهب انسانی است بی تغییر که باید در عمق و علیرغم تمام شعارهای فریبنده و پر سر و صدا در حقیقت یک انتگریست و فاندامانتالیست و بنیاد گرای کامل باشد و هیچ تغییری را نپذیرد در حالی که واقعیت چیست؟ جهان، در حال تغییر دائمی است. از کوچکترین ذره که اتم نام دارد تا بزرگترین کهکشانها وجهانهای دور دست در حال تغییرند و در زمینه انسان بر روی زمین تغییر فکر و حرکت در اندیشه یعنی پیچیده ترین نوع تغییر است که او را می سازد. انسان اساسا با تغییر دائم انسان شده است.جهان حقیفی به این ترتیب دائما در تضاد با سنتهای کهنه و بخصوص اخلاق کهن که زمامش در دست مذاهب است قرار می گیرد و اینجا میدان جنگی بسیار جدی است.ادبیات بدون اینکه ندای بی خدائی یا نفی خدا را سر بدهد می تواند این باور را تقویت کند که همه چیزمنجمله خدا و جهان و اانسان در حال شدنند و نه بودن. و باید برای این انسان دائما در حال تغییر در جستجوی اخلاقی نو بود که بدون آنکه به ورطه مثلا آنارشیسم اخلاقی در افتد و اینکه هر چیز را که مذهب گفته خوبست او بگوید بد است، این اخلاق نو را بسازد. اخلاقی که برای انسان در حال تغییر فقط در اوامر و نواهی چه بنوش و چه بپوش و دیگر جیزها بخصوص مسائل جنسی خلاصه نمیشود بلکه به انسان کمک می کند تا خودش را فراتر و فراتر بکشد. اخلاقی که به نظر من رگ درشتش این شعر حافظ است که:

 مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست. اخلاقی که در آن بتوان تنظیم رابطه ای نو ودرست با دیگران با زن و مرد و خود و دیگران داشت و نیز با طبیعت که در تمام ابعادش زنده است و با  موجودات زنده و  منجمله با حیوانات که فامیلهای نزدیک ما هستد و در جریان تکامل در شاخه دیگری جلو رفته اند داشت و ما می توانیم با این اخلاق نو حیوانات را هم طور دیگری ببینیم .این اخلاقی است که فرهنگ و هنر و ادبیات میتواند  معماری آن را با تلاشی و مباره ای بزرگ بر عهده داشته باشد. (ادامه دارد)
---------
تصاویر
1مسابقات قهرمانی اموزشگاههای کشور. شیراز 1350. دربرابر قهرمان بوکس کرمان اخلاقی
2- استاد افسر یغمائی از ادیبان و شاعران توانای خاندان یغمائی با خانواده. عکس احتمالا در سالهای 1330 برداشته شده است.
3 خانه پدر بزرگ رستگار یغمائی در روستای گرمه که به تاراج اوقاف رفت
4قلعه کهنسال  و بزرگ گرمه بازمانده از دوران باستان و قبل از اسلام
5سال اول دانشگاه 1350 مشهد
6-اکرم حبیب خانی. نخستین همسر. عکس در سال 1366 در جریان اعتصاب غذا بخاطر دیپورت شماری از مجاهدین به گابن
7- یکماه پس از ازدواج. یزد.مرداد 1357
8- امیر نخستین و اخرین فرزند. پاریس.  1363

About Me

عکس من
i am an iranian poet and writer living in France , a human right activist

Search