دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند.مشکل اصلی تاریخ ما امیختگی مذهب و سیاست است. تمام کسانی که صادقانه حتی راه نجات را در حکومتی مذهبی یافتند یا ایدئولوزی برخاسته از مذهب را راهنمای عمل قرار دادند جز به کمک ارتجاع و تیره روزی مردم بر نخاستند. اینان در پایه ها از همان مردابی تغذیه میکردند و می کنند که ملایان حاکم میکنند. باید به مذهب به عنوان مسئله ای شخصی احترام گذاشت ولی باید سوداهای رنگین و مسموم برپائی حکومتی که مذهب ذر آن رسوخ داشته باشد را با تمام مدعیانش به زباله دان ریخت. برای درک این حقیقت باید تاریخ ایران و اسلام و بخصوص تشیع را شناخت.

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

م.ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو گفتگوی یازدهم.علت دوام رژیم.دوران کوتاه دکتر بختیار. آرمانها.


م.ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
 گفتگوی یازدهم


علت دوام رژیم.دوران کوتاه دکتر بختیار. آرمانها.  
ساقی
از پروسه زوال صحبت شد ولی سی سال است که این رزیم بر سرکار است. دلیل طولانی شدن عمر رژیمی به این خونریزی را چه می دانید؟ ایا علتش مثلا پشتیبانی اقشاری از مردم است؟ ایا اپوزیسیون کم کاری داشته یا حتی درجا زده است یا چیزهای دیگر؟
یغمائی
سئوال درشتی است که سئوالات بسیاری را بیدار می کند.من به عنوان یک ایرانی دور از میهن خود،  و کسی که در کار شعر و سایر کارهایش و اساسا برای این که بداند چرا تمام روزگارش در غربت سپری شده و نیازمند روشنائی سیاسی است بسیار به این مساله فکر می کنم .
بارها فکر کرده ام بعد از سی سال من و ما و اساسا نسل سالهای چهل و پنجاه، هنوز هم نیازمند یک تحلیل و تفسیر درست همه جانبه از شرایط سالهای حول و حوش انقلاب و بعد از آنست تا بتواند بفهمد چه اتفاقاتی افتاد؟ چرا افتاد و چرا شرایط به اینجا کشید و کاروان انقلاب برای دهها هزار نفر و بیشتر از اینها  چرا در این راه سی ساله سیر وسلوک کرده و هنوز هم دارد در افقهائی توفانی و به نظر من نه چندان روشن حرکت می کند. در صحبتهائی که یکی دو سال قبل با هم داشتیم یادم می آید گفتم که نسل ما با تکیه بر چوبدست اعتماد همه چیزش

 را در طبق اخلاص گذاشت و هست و نیستش را تقدیم کرد و سالها راه سپرد، اما در کار سیاسی، اعتماد لازم هست ولی کافی نیست، عشق لازم هست ولی کافی نیست، باید در این راه با چند و چون و نقد و بررسی و شناخت حرکت کرد. باید همه چیز را دانست و اگر می خواهیم کار سیاسی بکنیم و بجنگیم و حتی در این راه جان بدهیم باید جدی بود، چون مساله بر سر جان دادن من و شما نیست بلکه سرنوشت یک ملت و یک میهن مورد نظر است و اگر جانی تقدیم میشود برای نجات یک ملت و میهن است و نه چیز دیگر.
من فکر می کنم، بر اساس تجربه سی ساله وگذر از کوران بسیاری ماجراها،باید نکات بسیاری را توجه کرد، قدرت هولناک این غول مرتجع تاریخی از بند رسته و از بطری رها شده یعنی خمینی و قشر گسترده پیروش را، ساخت و بافت جامعه ایران را و آبشخورهای فراوانی را که این هیولا در جامعه داشت، نحوه برخورد و تفسیر و تحلیل نیروهای سیاسی در فاصله سالهای پنجاه و هفت تاشصت از این هیولا، و برآورد قدرت خود و قدرت این جانور تاریخی، و سرانجامی که سی خرداد سال شصت را رقم زد وهمراه با شروع مبارزه ای مسلحانه و طبعا امواج سرکوب وکشتارهای پایان ناپذیری را که بنا براعلام رسمی  و رادیو تلویزیونی اپوزیسیون از صد و بیست هزار هم گذشته است، کشتارهائی که غیر قابل باور می نمود ولی  انجام شد ، قرار گرفتن اصلی ترین اپوزیسیون پیگیر و گسترده این رژیم  به فرجام در خارج از مرزهای ایران، و نیز روانه شدن سایر گروههای سیاسی منهای چند گروه، به خارج و فاصله افتادن بین نیروهای داخل و خارج و متلاشی کردن تشکلهای سیاسی توسط رزیم در داخل کشور بمدد سرکوب و تروربه طور خاص، ونیز تعمیم فضای سرکوب بوسیله دار و زندان و انواع اقسام گشتها و... چیزهائی که خودتان از من بهتر می دانید کار را به جائی رسانیده که می بینید. شرایط بین المللی و لقمه چرب و نرم ایران برای دولتهائی که وجود حکومت ملاها برایشان یک مائده آسمانی بود و هنوز هم هست و خیلی چیزهای دیگر ماندگاری جمهوری اسلامی را تا بخال باعث شده است. باز هم تکرار می کنم که اگر چه خروارها تفسیر و تحلیل سازمانی و گروهی و حزبی پیش روست و هر کس قبای واقعیت را به قامت خود بریده است اماهنوز جای یک تلاش بزرگ و درست برای شناخت چیزهائی که اشاره شد و خیلی چیزهای دیگراز همان نخستین روزهای پا گرفتن سر و کله جمهوری اسلامی خالی است. باید حامخیالی   را به کناری گذاشت که زمان گذشته است سی سال گذشته است و باز هم می گذرد.با بررسی درست و نقد گذشته است که می توان هم دلیل طولانی شدن عمر رزیم، رزیمی که در شرایط حاضر بسیاری عوامل زوال را در درون خود دارد و براستی در منجلابی از کار کردهای خود فرو رفته دید،  می توان جای مردم را دید،اشتباهات سازمانها و گروههای سیاسی را دید ومشاهده کرد که ایا اپوزیسیون درجا زده است یا نزده است. فکر می کنم بیش از این را بگذاریم برای فرصتی دیگر که این بحث نیازمند فضائی دیگر و بدون تعارف و فرصتی مستقل است.
ساقی
ایا این امکان وجود داشت که این رزیم عمر کوتاهتری داشته باشد و یا نیروئی بتواند در مدت کوتاهتری جانشین این رژیم بشود.
یغمائی
واقعیت این است که این رزیم عمر سی ساله خودش را کرده و بیش از سیصد سال خرابی بار آورده بنابراین  بحث بیمورد است. در اول انقلاب خمینی بود و توده های مردم و یکی دو سه سازمان سیاسی که هیچکدام بدون تعارف امکان آن را نداشتند که جانشین بشوند. اگر هم چنین ادعائی داشته باشند واقعی نیست. نه توانش را داشتند و نه امکانش را و نه تن و توشش را. دو سازمان بزرگ سیاسی مطرح ان دوران فدائی ها و مجاهدین ضرباتی خورده بودند که دو سه سال قبل از سال 57 حضورشان در زندانهای شاه و در دانشگاهها و در میان سیاسیون قابل لمس بود تا بعنوان دو نیروی سیاسی تن و توش دار که بتوانند معادله ای را در سال 57 به هم بزنند. این دو نیرو و سایر نیروها اساسا پس از خروج از زندانهای شاه توانستند بخشهائی از نیروهای جامعه را جذب کنند و تن و توش بیابند. اگر قضایا طور دیگری پیش رفته بود و سالهای پنجاه و هفت تاشصت ادامه پیدا می کرد شاید افق دیگری ، با رشد نیروها و سازمانهای سیاسی در پیش رو قرار می گرفت ولی اینطور نشد. در این میان یک پرانتز وجود دارد و آنهم پرانتز دوران دکتر شاهپور بختیار بود که شاید می توانست افق دیگری را رقم بزند که امکانش سوخت و ایران یکسره در کام فراخ ارتجاع مذهبی فرو رفت.
ساقی
یعنی شما دکتر بختیار ودوران او را اگر ادامه پیدا می کرد مثبت میبینید. اگر مثبت میبینید ان را چطور با آرمانگرائی انقلابی که هنوز هم در کارتان وجود دارد مطابق می کنید.
یغمائی
همین طور است. من هنوز هم همان آدم آرمانگرای دوران جوانی هستم با این تفاوت که حال میدانم سرزمین آرمانها در افقی دور دست قرار دارد و هر چه بدوم نمیتوانم ستاره ها را بچینم.
خاطره ای تعریف کنم. در دوران کودکی هر سال دو سه بار برای رفتن به دشت کویر  یکی دو شب در روستای کوچک «رباط پشت بادام» در حد فاصل طبس و یزد توقف می کردیم تا ماشین پست برسد و روانه شویم.شبها آسمان رباط پشت بادام چنان در زیر بار ستارگان شسته ودرخشان  سنگین میشد و شکم میداد ومی درخشید که مرا که کودکی هشت نه ساله بودم گیج و منگ می کرد.  امواج و خرمنهای درخشان و ریز و درشت ستاره ها چنان در افق قابل رویت بودند که من گاه در تاریکی شب و باد خنک شروع به دویدن میکردم و خیال می کردم چند صد متری که بروم می توانم به ان دریای ستاره ها برسم ولی ستاره ها دور بودند.
 بعدها در سن بیست و یکی دو سالگی همین ماجرای ستاره چینی ولی این بار در عرصه مبارزه سیاسی تکرار شد. یادم نمیرود درسال  53 درشبی بسیار سرد ویخزده و زمستانی در خم کوچه ای بسیار قدیمی و در داخل یکی از اتاقهای خانه آیه الله سالخورده و نامدار مشهد ،مددی الموسوی جمع شدیم . ایه الله مسلمانی مومن و مهربان و با مبارزه مخالف  و از کارهای ما بیخبر بودولی دخترها و پسرهایش اهل مبارزه بودند و یکی از پسرهایش جلیل، بنیادگذار گروه کوچکی شد که من هم عضوی از اعضای ان بودم. آن شب در اتاقی قدیمی و با سقف بلند چوبی که یادگار احتمالا دوران صفویه بود و بر دیوار ان تابلوئی با فرازی از قرآن، الیس الصبح بقریب، آیا صبح نزدیک نیست ،  جمع شدیم و صحبتها کردیم. همه باور داشتیم صبح نزدیک است.
چند نفر بیشتر نبودیم. جلیل مددی دانشجوی رشته فلسفه،، حسن رحیمی بید هندی دانشجوی رشته فرهنگ اسلامی، جواد هاشمی دانشجوی رشته حقوق اسلامی، اصغر دهباری دانشجوی رشته حقوق اسلامی، طه میر صادقی دانشجوی رشته حقوق اسلامی،اصغر فقیهی سرشکی دانشجوی رشته حقوق اسلامی و دانشجوئی به اسم مهدی صالحی دانشجوی دانشکده علوم، مهدی اخوان دانشجوی رشته پزشکی. انگار دیروز بود . ما چند نفر تصمیم گرفتیم مبارزه را برای سرنگونی رزیم و برپائی حکومتی دموکراتیک شروع کنیم. الگویمان هم مجاهدین بودند و افق بسیار روشن و نزدیک می نمود. از آن سال و آن زمستان سی و پنج سال گذشته و بجز صالحی که همانشب گروه را ترک کرد بقیه بجز من و جلیل مددی و اخوان، پس از تحمل زندان و داغ و درفش دوران شاه، به ضرب گلوله و طناب دار و انفجار نارنجک و تخت شکنجه جان باخته اند. اصغر فقیهی را که در دوران شاه پرونده خوبی داشت و مقاوم بود متاسفانه زیر شکنجه در زندانهای خمینی در هم شکتند و سپس به دار کشیدند. از فرزندان ایه الله مددی دو سه نفرشان منجمله هاشم مددی استاد دانشکاه مشهد و دخترش حشمت مددی جان باختند. هاشم تیرباران شد و حشمت تا جائی که در خاطرم هست در سر قراربه ضرب گلوله پاسداران یا انفجار نارنجک جان باخت، یکی از دامادهای ایه الله ، هادی کاملان که زندانی سیاسی دوران شاه و محکوم به حبس ابدبود نیز در همین دوران اماج گلوله قرار گرفت. میبینید قدم به قدم روزگار همه ما در دوران جمهوری اسلامی ا خونین است .
حالا دیگر بحش اصلی زندگی سپری شده است و سر و ریش من سپید شده است وبا این همه فکر می کنم هم افق واقعیت دارد و هم ستارگان ولی تا رسیدن به آنها راهها و نسلها و فصل ها فاصله است. من بیشتر از سالهای نوجوانی اعتقاد دارم انسان حتما به آرمان احتیاج دارد و انسان بی ارمان در خود خلاصه خواهد شد ودچار مشکلات فراوان ،ولی انسان با آرمان هم باید جاده را نیز باور کند و گذرگاهها را و برای حرکت به شناخت و شعور لازم دست یابد.در شرایط کنونی هم من آن آرمان دور دست را که آزادی و دموکراسی است و روزگاری در هیئت یک مجاهد و با تفکری برخاسته از اسلام دنبال می کردم با اندیشه ای دیگر دنبال می کنم در ان دوران من اسلام سیاسی را رهائی بخش می انستم ولی الان دین و مذهب مردم را که نه، ولی اسلام سیاسی حکومتگر را خطرناک می دانم .در ان دوران آرمانگرائی را بدون هیچ قید و شرطی قبول داشتم ولی امروز می دانم آرمانگرائی اگر بر جاده واقعیات حرکت نکند در مبارزات سیاسی و اجتماعی باعث بدترین نوع اختناق فکری و مسبب فرو ریخته شدن سیلابهای خون خواهد شد و نهایتا فاصله را با ارمان واقعی دورتر خواهد کرد.
 با با باور و قبول شرایط مادی حرکت به سوی افق آرمانی است که من صریحا می گویم تفکر حاکم برجمهوری اسلامی بسا عقب مانده تر از سلطنت است و نیز بر این پایه است که فکر می کنم بدون نفی افق آرمانگرائی درست ، آن آرمانگرائی که بر پایه اندیشه ای نوین و رو به اینده پدید امده باشد و نه بر اساس اندیشه ای کهنه و قرون وسطائی، دکتر بختیار ادم مثبتی بود و اگر می ماند بسیاری حوادث خوب اتفاق می افتاد از جمله رشد طبیعی و نسبی نیروهای سیاسی و بسته شدن دست و پای ارتجاع مذهبی ولی متاسفانه بجای درک این مساله در سطح جامعه شاهد شعارهائی بودیم که زائیده ارتجاع بود و از دهانهائی بیرون می آمد که بعدها زیر وزن ارتجاع خرد شدند. دکتر بختیار یک سوسیال دموکرات ایران دوست بود از زمره همان سوسیال دموکراتهائی که در شرایط کنونی  نوع خارجی آن شدیدا مورد احترام و نیاز نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در خارج کشور است و در هر مجلس آنها را قدر می نهند و بر صدر می نشانند. دکتر بختیار در شرایط تاریخی بسیار نامساعد چند صباحی تلاش کرد کاری انجام دهد ولی در زیر امواج سیاه و خروشان حملات ارتجاعی و نادانی و خود خواهی برخی نیروها و شخصیتهای مترقی و انقلابی! نتوانست کاری از پیش ببرد و از آنجا که آخوندها او را همیشه برای خود خطرناک می دانستند سر انجام خونش را ریختند و هم خیال خودشان را راحت کردند و هم خیال کسانی را که او را خوش نمی داشتند و مزاحم خود می دانستند..من فکر می کنم یکی از چیزهائی که باید بررسی بشود و درست با آن برخورد شود ونقد بشود همین مساله روزگار دکتر بختیار است
ساقی
- برویم بر سر یک سئوال مهم دیگر در این روزها.آیا خارج شدن سازمان مجاهدین خلق از لیست تروریستی 27 کشور اروپایی، سرنگونی حاکمان تهران را سرعت خواهد بخشید؟

 یغمائی
خارج شدن سازمان مجاهدین  بعنوان نیروئی که سالها علیه ملاها جنگیده  اتفاق جالب و خوشحال کننده ای است. هرکدام از تیروهای سیاسی که فضای گسترده تری برای تنفس و فعالیت سیاسی و مبارزاتی علیه دیکتاتوری خاکم پیدا کنند جای خوشخالی دارد. این را فارغ از هر احتلاف نظری که داشته باشم تاکید می کنم و ترس و وحشت حقیقی ملایان حاکم از خروج از لیست اروپا خودش نشان دهنده اهمیت این مساله است و این خود نشان می دهد که خارج شدن از لیست می تواند بسیاری قضایا را سرعت ببخشد اما فقط خارج شدن از لیست کافی نیست بسیاری اتفاقات مبارک دیگر از جمله خارج شدن مجاهدین از لیست امریکا و کانادا، اتحاد نیروهای مبارز سیاسی درخارج کشور و پیوند نیروهای خارج کشور با نیروهای داخل کشور و نیزتحولات بین المللی در رابطه با ایران باید اتفاق بیفتد تا روز مبارک سرنگونی و اتمام دوران رکود و توقف و سیاهی برای یک ملت پایان یابد. بجز این، این دوران پایان خواهد یافت ولی نه برای ما! بلکه برای نیروها و نسلی که بتواند از پس این همه بر اید و به این همه پاسخ بگوید و این نیرو و این نسل از داخل کشور سر بر خواهد آورد تادرد جامعه را درمان کند، همانطور که در مسیر کنش واکنشهای تاریخ و جامعه ایران در تاریخ معاصر ایران شاهد چنین کنش و واکنشهائی و از جمله زاده شدن نیروها و سازمانهای سیاسی شدیم.. توجه داشته باشیم که تاریخ راه خودش را میرود و به ما بدهکار نیست و کسی هم تضمین نکرده است که باید این چنین بشود و انچنان  نشود بلکه این ما هستیم که باید درست حرکت کنیم.
ادامه دارد
تصاویر
1- م ساقی . شاعر و نویسنده
2- روانشاد شاهپور بختیار
3-جلد  مجموعه شعر سی سرود سرخ
رزه زنان در ارتش آزادی بخش مجاهدین

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

م.ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو گفتگوی دهم.انقلاب 22 بهمن.اسلام و مردم در این دوران.ایا خمینی دزد انقلاب بود.خطر این تحلیل

م.ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
 گفتگوی دهم

انقلاب 22 بهمن.اسلام و مردم در این دوران.ایا خمینی دزد انقلاب بود.خطر این تحلیل
ساقی
در باره این فرایند تاریخی و فرایند ضد آن فکر می کنم توضیح بیشتر راهگشاست
یغمائی
به طورخلاصه مشکل است و خوبست بگویم درک این فرایند از سال 1366 تا دو سه سال قبل از من وقت برد تا توانستم فارغ از جنگ وجدالهای سیاسی مقداری در عمق قضیه را ببینم. کار من روی تاریخ ایران و بخصوص تاریخ شیعه روی همین بحث متمرکز بود و هست. ببینید ما گاهی مذهبی معتقدی هستیم ومذهب برایمان مسئله ای شخصی است که این اشکالی ندارد. گاه همراه با این، اعتقاد داریم مذهبمان می تواند در تمامیت خودش و با بسیاری قوانین فیکس خودش در عرصه جامعه رستگاری و آزادی را تضمین کند وحکومت خودش را راه بیاندازد و بالاتر از دین خود هم طبعا سقفی نمی شناسیم. خب اینجا کار مشکل میشود و به نظر من آخر کار، بگیر و ببند و بکش شروع می شود. تاریخ هم نمونه های فراوانی را ثبت کرده که دین بر کرسی قدرت سیاسی همیشه باعث درد سر بوده است. نوع دیگرش این است که  یک بیدین و ضد مذهب اساسی باشیم که می گوئیم باید ریشه دین و مذهب را در هر زمینه ای زد که بازهم در محتوا شبیه همان دومی هستیم. دو روی یک سکه. اما اگر فارغ از علائق شخصی و ذوقی فردی، این را می فهمیم که مذهب فارغ از سقف فلسفی و اعتقادی اش و عجائب و غرائبش!  یک پدیده تاریخی و اجتماعی واقعی بسیار بسیار جدی و پیچیده است که با هستی نسلهای متمادی آمیخته است و به خیلی چیزها سامان و سازمان داده می توانیم تا حدی قضیه را بفهمیم.  این مردم یعنی اجداد و نیاکان این مردم قبل از اسلام و تا جائیکه تاریخ نشان می دهد حدود دو هزار سالی دینها و آئینهای دیگری داشتند .در قسمت بزرگش زرتشتی بودند و در کنارش ادیان دیگر.اسلام آمد و این ملت را مسلمان کرد و البته تا همه را زیر علم اسلام در آورد دو سه قرن طول کشید یعنی موقعی که خود شاهان و قدرتمندان علم اسلام را به شانه گرفتند منظورم قدرتمندان ایرانی است.

ساقی
دو نکته در اینجا خوبست مقداری توجه بشود. اولی ان هست که چطور اسلام آمد.مردم قبول کردند یا با قدرت شمشیر آمد.دوم اینکه منظور از قدرتمندان  کدام هست
یغمائی
نوشته اند که مردم از جور ساسانیان اسلام را پذیرا شدند.فرض کنید اینطور باشد و البته دولت ساسانی در اواخرش ستمها کرد . نمونه حاضرش را داریم مردم از جور محمد رضا شاه انقلاب اسلامی کردند. ولی فقط چند ماه بعد مزه واقعی حکومت اسلامی را دانستند!به نظر من این از جعلیات تاریخی است مثل هزارها جعل دیگر که به خورد ما داده اند و شده است جزو ذات ما! و باور ما و جداول ارزشی ما. خیلی روشن بگویم باید برویم و تحقیق کنیم و به این حقیقت برسیم که یک عمر تاریخ دروغ ، سراپا دروغ، بخورد ما داده اند و ما هنوز هم می ترسیم و غیرتی بخرج نمی دهیم که از زیر بار این همه دروغ بر خیزیم. اسلامی که اندک اندک مردم قبولش کردند ان اسلام سال بیست و سه هجری و آن اسلامی نبود که با جنگ نهاوند وارد ایران شد. اسلام در ورودش با هیاهای سواران و ضرب شمشیر آمد. تاریخش روشن است و بهتر است به روضه خوانیهای دروغ تاریخی پایان دهیم. آخر باید به منادیان چنین تفکری گفت می خواهید مسلمان باشید و خدا و دینی داشته باشید اشکال ندارد. ولی آخر کدام عقل سلیمی باور می کند یک عده از بیابانهای تفته و سوخته ودر سر زمینی که نسبت به جامعه بزرگ ایران آن روزگار در عصر بدویت به سر می برد بیایند و عدالت به ارمغان بیاورند.متاسفانه خیلی از مورخان با سواد ما هم به دلیل ترس از آخرت و نیز ترس از ملایان و مردم کوچه و بازار، تاریخ را یا پوشانده اند و یا دروغ تفسیر کرده اند و به نظر من دچار خیانت تئوریک شده اند زیرا درجهل نگهداشتن خلق الله به دلیل ترس و مسائل دیگر هم نوعی خیانت است.ورود اسلام به ایران بدون شک با کشتارها و خونریزیها و غارتها  همراه بود. آن اسلامی هم که ایرانیها در ابتدا پذیرفتند  بدون آنکه من بخواهم مهرتائید یا تکذیب روی آن بزنم اسلام مهاجمان نبود. تاریخ ثبت کرده است که ایران نهایتا با کشتارها و ایجاد کلنی های چند هزار نفری ومهاجرتهای اعراب به ایران آرام گرفت. دهها شورش و قیام سر کوب شد و دهها و صدها هزار نفر کشته شدند تا ایران آرام گرفت. تاریخ این شورشها و قیامها کاملا در دسترس است. بعدها هم ایرانیان ابتدا تحت تاثیر فراریان و پناهندگان عرب قرار گرفتند و نه دین رسمی، و تا وقتی هم که پادشاهان ایرانی اعم از ایرانی تبار یا ترک تبار مبلغ دین نشدند ایران اسلامی نشد . در حقیقت همان پروسه ای که در رابطه با گسترش مسیحیت در اروپا توسط امثال شارلمانی جلو رفت یعنی حمایت شاهان، مسیحیت را عمومی کرد در ایران هم به همت پادشاهان سنی مذهب انجام گرفت و بعدها زنجیره ای از پادشاهان از امیر اسماعیل سامانی گرفته تا پادشاهان سلجوقی و غزنوی به ضرب قدرت حکومت، اسلام اهل تسنن را سراسری کردند و بعنوان فرهنگ یاری دهنده حکومتهایشان به کار گرفتندو شیعه همچنان در اقلیت بود تا قرن نهم و دهم هجری که پروسه شیعی کردن ایران به همت پادشاهان صفوی در دستور قرار گرفت و باز هم با خونریزی و کشتارها ایران شیعه شد. یعنی ان اقلیت منکوب و مظلوم سابق که نه! بلکه قدرتمندان برخاسته از این لایه، قدرت حکومت را در دست گرفتند و اسلام شیعی صفوی پیدا شد تا همین حالا که داریم از برکاتش بهره می بریم.
 ساقی
چرا این اعتقاد در نزد بعضی ها اینقدر محکم است یعنی حاضر نمی شوند به اصل حقایق توجه کنند
یغمائی
خیلیها از درک حقیقت می ترسند! نزدیک شدن به حقیقت بعضی اوقات از نزدیک شدن به شیر درنده خطرناکتر است . آدم گاه مرگ و فرو ریختن خودش را می بیند و به نظر من ادراک حقیقت و پذیرش آن پذیرش نوعی شهادت بسیار سخت تر از شهادت با گلوله و طناب دار است. اینجا خودت باید جنازه هویت سابق خودت را ترک کنی و مجازات کنی. خیلیها جرئت این را ندارند.در کلیت نمی خواهند به بررسی تاریخی اجتماعی بپردازند. مهر مطلق را روی یک پدیده تاریخی کوبیده و خیال خودشان را راحت کردند. وقتی اعتقاد داشته باشیم مقوله آسمانی است از حیطه ارزش گذاری تاریخی اجتماعی خارج می شود و مجبوریم تا ابد با خوب و بدش بسازیم..برویم سر فرایند تاریخی. این سیر و جریان در طول هزار و چهارصد سال فقط با تاریخ حکومت شاهان نیامیخته است. مردم هم نسلهای نسل سهم خودشان را داشته اند و زندگی شخصی و اجتماعی و روانی ومعنوی خودشان را سامان و سازمان داده اند.دین و مذهبشان با هزاران مقوله ریز و درشت در آمیخته، از زندگی تا مرگ و پس از مرگ. مذهب در هیئت هزاران سنت و پدیده فرهنگی و معنوی خودش را نشان داده و در در امیختگی با فرهنگ قبل از خود در همه چیز نفوذ کرده است. مذهب تبدیل به عنصر فرهنگی شده است و عنصر فرهنگی مقاومتش از پولاد و سنگ خارا بیشتر است.  آن مذهب ستیزیهای بعد از انقلاب اکتبر راه به کجا برد؟ تا دیوار برلن فرو ریخت سر و کله اش دوباره پیدا شد و  بقایای جسد تزار مقتول و اهل بیتش را هم بر دوش گرفت و با شمع و بخور و طبل و شیپور و انتقاد از لنین با احترام دوباره به خاک سپرد. در مورد ایران و پروسه مذهب، جریانی از آن توانسته است فرهنگ تراش خورده ایرانی اسلامی سعدی و حافظ و مولانا و دهها و صدها تن مثل آنها را نمایندگی کند. این سیر و تحول فقط منفی نبوده است جهات اجتماعی و انسانی و فرهنگی مثبتی هم داشته و خلق الله به آن خو کرده اند و قرنها بعد از سال بیست و سه هجری که به ایران حمله شد اسلام جزو فک و فامیل معنوی مردم ایران شده بود و خلاصه در فرایند تاریخی خودش تبدیل به یک قدرت آشکار و پنهان غول آسا گردیده بود. ملاها در طول تاریخ توانستند در میان توده های مردم قرنها مهار این قدرت را در دست داشته باشند و علیرغم اینکه فرهنگ تراش خورده و والای این مملکت در بسیاری از زوایا دست به افشای این نمایندگان معنوی!! زده بود ولی متاسفانه آنها به مدد عقب ماندگی اجتماعی و بسیاری چیزهای دیگر توانستند بر مرکب قدرت سوار شوند و این به نظر من پایان کار فرایند تاریخی گذشته بود.درست از روزی که آنها قدرت را به دست گرفتند پروسه زوال و تضعیف انها شروع شد و سی سال است که ادامه دارد تا روزی که پایان کار فرا برسد.
ساقی
با این حساب خمینی دزد این انقلاب نبود؟
یغمائی
انقلاب که شلغم و چغندر نیست که بتوان دزدیدش. تازه از کی دزدید! در مقطعی که خمینی این غول تاریخی مرتجع، قد و قامت راست کرد کدام تالی تلوی پیدا بود. توجه داشته باشید کلمه مرتجع را به عنوان دشنام بکار نمیبرم دارم صفتی حقیقی را که خمینی به آن آراسته بود می گویم چون دشنام چیزی را حل نمی کند که هیچ، گاهی آدم را به بیراهه می اندازد و خوبست بجای دشنام دادن ببینیم درد چه بود و مشکل از دزد بودن ناشی می شد یا مرتجع بودن.. ،وقتی کسی می گوید و این اعتقاد را ترویج می کند و جا می اندازد که انقلاب را به سرقت برده اند بنا بر این تحلیل و تفسیر و اعتقاد کار مشخصی را پیش روی خودش و دیگران می گذارد
ساقی
مثلا؟
یغمائی
مثلا اینکه این بابا دزد بوده است و در جای دیگر،یا در کنار حضرت امام!! صاحب دیگری با ریشه های تاریخی مکفی و توانمندی کافی بالقوه و حتی بالفعل و امکانات درست و حسابی ونیروی اجتماعی شکل یافته وجود دارد که بیاید و انقلاب را دیر یا زود از حلقوم این دزد بیرون بکشد. این باور، کارکردهای عملی مشخصی را پیش رو می گذارد که طبعا اگر جریان دزدی واقعی باشد راه بجائی خواهد برد ولی اگر این ملای مرتجع دزد نباشد و یک آادم عقب مانده از نظر تاریخی باشد که به دلایل مختلف روی کار آمده است این نگاه می تواند مشکلات فاجعه باری ایجاد کند و راه کعبه را بر ترکستان ختم کند.چون برای رویاروئی با دزد انقلاب یک کارکرد وجود دارد وبرای روبروئی با یک رهبر غیر دزد مرتجع که البته هزار بار از یک دزد انقلاب می تواند خطرنکتر باشد کار کردی دیگر و راه و طریقی دیگر. من فکر می کنم باید این را مورد تامل کافی قرار داد تا معلوم شود چه گذشت و انچه گذشت ناشی از چه بود.
ساقی
آیا نمی شود این تصور را کرد که خمینی انقلاب مردم را از خود مردم دزدید؟
یغمائی
می توانیم بگوئیم خمینی انقلاب را از مردم دزدید! ولی این چطور دزدی است که شعار درود بر خمینی مردم گوش فلک را کر کرده بود و میلیونها نفر به استقبال دزد شتافتند. آن دریای پلاکاردها چه بود. آن مملکتی که بخش اعظمش، بخصوص جمعیت عظیم روستائی اش و خرده بورزوازی شهری اش بطور عمده در زیر نام او گرد آمده بود چه بود. آن صدها و هزاران دانشجوئی که با صمیمیت و صداقت و فداکاری علم او را بر دوش می کشیدند و سه چهار سال بعد بخش اعظم آنها  با بیرحمی و شقاوت تمام به جوخه های اعدام سپرده شدند چه بود؟ خودمان را گول نزنیم و چشم به حقیقت باز کنیم. چشم پوشیدن بر این حقیقت اشکالات بزرگی ایجاد کرد و با زهم می تواند ایجاد کند. خمینی اگر چه شاید خودش هم در آغاز از این لقمه به این بزرگی وحشت کرده بود اما بر تارک این تحول نشسته بود. او یک آخوند شیعه مرتجع مسلمان بود که وقتی سوار بر قدرت شد تلاش کرد ایده های شیعی و آخوندی خودش را پیاده کند. قشر و طبقه گسترده خودش را هم جمع کرد و وقتی هم ملت کم کم فهمید و مقاومت کرد بر اسا س اعتقادات و منافعش زور را به کار گرفت. این آخوند که قبل از حاکمیت احتمالا در پرونده اش چیز زیاد ناجوری از زاویه شخصی دیده نمیشود در مقطع قدرت تبدیل به غولی شد که در سیلاب خون و اشک ملتی خرش را راند تا وقتی که عمرش به پایان رسید. هر آخوند دیگری هم جای او بود همین ماجرا کما بیش تکرار می شد. هر کس دیگر هم بیاید و دوباره بخواهد  چه باریش و یا سبیل، چه با عمامه و سر تراشیده و یا کلاه و فکل و کراوات با متر مذهب و اسلام و امثالهم قد و قامت ایران را اندازه گیری کند و حکومتی با پسوند و پیشوند دین و مذهب درست کند همین آش است و همین کاسه من فکر می کنم بجای خیالپردازی و اینکه دزد بود و چنین بود و چنان بود بیائیم درست قضیه را ببینیم .
ساقی
قبل از این به یک فرایند تاریخی دیگر اشاره شد بعد هم به شروع جریان زوال خوب هست در این مورد بیشتر گفته بشود.
یغمائی
با عرض معذرت از این مثال!، بیائیم و خودمان را جای یکی از سران یا دوستداران این حکومت ارتجاعی فرو رفته در فساد و غارت بگذاریم. این حکومت در چه شرایطی است؟.آن نقط باصطلاح قوت ! تبدیل به چه شده است؟افق را چطور می بینیم. حکومتی که در آغاز عکس امامش در ماه رویت می شد و هر آخوند خرد و ریزش در میان مردم عادی اعتبار داشت و آنها را نگهبان دین و ائین محمد و علی می دانشتند به چه روزی افتاده است؟فرایندی تاریخی و غول آسا که حصار مدافعش باورهای مردم وتقدس مذهبی و اعتماد بود حالا برای دفاع از خود اگر مدتی چماق و سلاح سرکوب را کنار بگذارد توسط ملت جارو خواهد شد یا نخواهدشد؟ نگاه کنید و ببیند که حتی در درون این سیستم از نظر ایدئولوزیک و مکتبی چه شک و شبهه های اساسی و پایه ای ایجاد شده است ؟ نگاهبان این رژیم دیگر آن نیروی درونی و تاریخی قبلی اش نیست. از همان اغاز قدرت گرفتنش پروسه زوال شروع شد. امروز دیگر روشن است که نگهبان حفظ این حکومت دستگاه پلیسی و نظامی و سرکوب است.و دستگاه نظامی و پلیسی هم سر انجام و در سرفصلی که خواهد رسید نخواهد توانست بقای این حکومت را با این وضعیت فاجعه بار و فاسد حفظ کند.
ساقی
ایا می شود که بگوئیم این پروسه زوال را شقاوت و خونریزی بوده که سرعت داده است یعنی در حقیقت خونهائی که این رزیم ریخته.
یغمائی
خونهائی که در راه آزادی فرو ریخته و هنوز هم دارد بر زمین می ریزد بدون شک باعث شده که این حکومت پلید در هر کوچه و خیابان خونخواهان بسیاری داشته باشد ولی علت زوال این نیست یا فقط این نیست.خود این خونریزیها در کنار سایر علتها که باید به آن پرداخت به دلیل این است که این حکومت عقب مانده و عاجز و فاسد است و چون ظرفیت و توان لازم را برای حکومت ندارد پاسخش خونریزی است. این حکومت به این دلیل در هم فرو خواهد ریخت که توان حل مساله از یک ملت را در زمینه های مختلف ندارد و با همه چیز درگیر است و به درد این روزگار نمی خورد. توجه داشته باشیم اگر صرف ریختن خون و کشتار باعث انقلاب و تحول اجتماعی می شد خونریزیهای فرانکو و جنایات پینوشه وبسیاری از همشانهای آنها در خاورمیانه و سایر نقاط دنیا باید ساقط می شدند. انها کم خون نریختند. در انقلاب معروف به تائی پین یا تائی پینگ در چین قبل از مائو کم خون بر زمین نریخت. بسا چیزهای دیگر در کنار از جان گذشتگیها وفداکاریها لازم است تا حکومتی جناتبار و جنایتکار را ساقط کند. ادامه دارد
تصاویر
نشریه پیام خلق. نخستین نشریه مجاهدین پس از انقلاب و تیتری که مجاهدین بعنوان رهبر انقلاب برای خمینی بکار برده اند. من نیز عضو تحریریه این نشریه بودم
2-رهبران نبرد مسلحانه سال 60 دو زانو در مقابل درذ! انقلاب در سال 57
3-رئیس جمهور منتخب و مشروع مردم ایران ایا بوسه بر دست دزد انقلاب می زند
4-نامه مجاهدین به دزد انقلاب! در سال 57 . ایا بهتر نیست حقیقت را پذیرفته و تحلیلی درست ارائه دهیم

م.ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو گفتگوی نهم انقلاب یا تحول 22 بهمن.سلطنت. امامت ومردم



م.ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
 گفتگوی نهم
انقلاب یا تحول 22 بهمن.سلطنت. امامت ومردم
ساقی
در 22 بهمن کشور ایران دچار یک تغییر عظیم شد و می دانیم که این تغییر یعنی سرنگونی نظام سلطنتی با نیروی مردم و با خواست و اراده مردم انجام شد، آیا می شود این نیرو را نادیده گرفت و حرکتی را که به نیروی ملت انجام گرفت انقلاب ندانست و فقط یک تحول دانست.
یغمائی
  تحول ضد سلطنتی آری ولی انقلاب نه. باید روی کلمه نیرو و خواست و اراده بیشتر و بسیار دقت کرد. باید دید خواست و اراده و نیرو، به مدد اگاهی و در روشنائی حرکت می کند یا اینکه  نیرویی صرفا زائیده  روحیه جمعی،  و یا نیروئی است که از جای دیگر اعمال می شود و آنرا به پیش می راند. باید دید بهمن از کجا شروع شده است. در طبیعت بهمن که از کوه سرازیر شد برفهای جلو، تابع نیروی او هستند و مجبورند حرکت کنند.روی این باید فکر کرد، روی خیلی چیزهای دیگر هم باید فکر کرد! از این تحولها در منطقه خاورمیانه کم صورت نگرفته. ماجرای شورش بچه سقا در افغانستان و رای دادن ملت به حماس در فلسطین بعد از آنهمه مبارزات از این دست است و گویا خواست یا نیروی مردم در آن دخیل بوده.طالبان هم در میان اقشاری از مردم متاسفانه طالب دارند و جناب ملا عمر در میان مردم مذهبی پاکستان و افغانستان با آن همه جنایت وشقاوت و سر بریدن و آتش زدن جلوی دوربین فیلمبرداری، جا و مکانی دارد. من در باره خواست و نیروی مردم حرفی ندارم. آری مردم بودند و خود من هم در میان مردم بودم، در شهرهای مختلف، در مشهد و یزد و اصفهان، روز هفده شهریور در تهران چند نفر کنار من کشته شدند در آنموقع همه با هم بودند ومن با قاسم مهریزی زاده و محمد و حسن منتظر قائم به تظاهرات رفته بودیم. بعدها این دو برادر که مسلمانانی مومن بئدند از مسئولان سپاه و مملکت شدند و یکی در ماجرای طبس و دومی در تصادف کشته شدند و قاسم مهریزی زاده هم به مجاهدین پیوست و در مشهد با همسرش ثریا شکرانه پس از تحمل رنجها و شکنجه ها تیر باران شدند. 
در هر حال مردم برای من مقدس بودند و در میان انها هراسی نداشتم! ولی حالا اگر چه هنوز هم مردم تقدس تاریخی خود را برای من دارند، روی تفسیر درست خواست و اراده  حرف دارم .من نظر خودم را می گویم.مردم را حتما نمی توان نادیده گرفت ولی بخاطر خود مردم نباید مرعوب کلمه مردم شد. باید بیشتر اندیشید . تکرار میکنم که من هم مثل خیلیها در سال 1357 در میان امواج خروشان مردم  در نقاط مختلف فعال بودم. با جماعتی که پس از سقوط شاه هر کدام راه خاصی را انتخاب کردند و به سوئی رفتند.هنوز هم صدای خروش مردم که شعارهاشان یک در میان با شعار مرگ بر شاه،درود بر خمینی همراه بود در گوش دارم.در میان توده ها اینچنین بود. در تظاهرات سطح بالاتر مقداری فرق میکرد ولی نه خیلی زیاد. قبل از آن هم بخاطر مردم زندانی سیاسی یا به زبان حکومتی زندانی ضد امنیتی بودم. برای مردم آزادی و عدالت میخواستم و برای خودم مفهومی والا از حیات و شاید سودای جاودانگی . در آن روزگار فکر میکردم فقط با فدا شدن بخاطر آزادی است که می توان به جاودانگی دست پیدا کرد و راه جاودانگی همان راه مردم است.بزودی پس از سرنگونی شاه مثل خیلیها رودر روی ملایان قرار گرفتم. آن نیروی عمومی که جهت گیری مرا مشخص کرد در آن دوران مجاهدین بودند و به طور شخصی از اینکه عدالت و آزادی  دارد پایمال می شود آزرده بودم. در طول سالها بارها و بارها از این تحول با نام انقلاب یاد کرده ام و در باره آن نوشته و سروده ام، جندین سرود و ترانه و تعداد زیادی شعر و مقاله. ولی حالا دیگر آن را انقلاب نمی دانم. از بیان این هم پروائی ندارم. بعد از سی سال می توان مقداری واقعی تر فکر کرد و صرفا دنبال انچه این و آن می گویند نرفت.دنبال ذائقه های سیاسی جمعی نرفت. انچه سی سال قبل رخ داد  به نظر من یک تحول بزرگ بود که البته ضد سلطنت هم بود و به ریشه دار ترین و بزرگترین نظام شاهنشاهی روی زمین پایان داد، ولی شاه را برد و امام را آورد. سلطنت را برد و ما را به دوران خلافت و امامت پرتاب کرد به قرون وسطی.بد را برد و هزار بار بدتر را آورد. این چه جور انقلابی است. این تحول ما را از فره ایزدی که شاه هیچوقت آشکارا ادعا نکرد که دارد ما را دچار روح الله یعنی روح الله و خدا نمود .دچار ولایت فقیهی کرد که هم درون جمجمه ها را میکاود و هم درون شلوارها را. یک دیکتاتوری مدرن را برد و یک دیکتاتوری بسیار خشن قرون وسطائی را آورد. این انقلاب انقلاب من و ما و سرانجام مردمی که بخاطر آن فریادها کشیدند و جلوی گلوله رفتند و میلیونها نفرشان به استقبال خمینی رفتند و زیر پاهای استبداد مذهبی و یک نظام شیعی آخوندی ، این غول انسانخوار له شدند و می شوند نبود.  در پایان و نتیجه، این انقلاب انقلاب آخوندها و کاسبهائی بود که با خونخواری و جنایت قصرهایشان را بر اجساد مردم بر پا کرده اند و دارند می تازند.چرا اسیر شرم و تابوها باشم و باشیم و باز هم بگویم انقلاب بود؟. از خودمان خجالت نکشیم و به دلیل تلاشهائی که کرده ایم با زهم دائم قرقره نکنیم که انقلاب بود. انقلاب را می توان با کار کردهایش شناخت که انقلاب فقط جابجائی نیست.حتی ان جابجائی که مولا در نهج البلاغه میگوید« فتغربلن غربله وتبلبلن بلبله» که غربال میکنم و پائینی ها میایند بالا وبالائی ها پائین، نیست. این شاید برای جامعه ساده مدینه و مکه با چند هزار آدم و مقداری شتر و اسب کافی بود ولی برای جامعه هفتاد میلیونی ایران نه. انقلاب جابجائی نیست که باید دید انکه می اید بالا چه خواهد کرد و چه توانی برای اداره جامعه دارد. باید دید باصطلاح آن قشر مستضعف، بجز مظلومیت و ستم کشیدگی آیا توان اداره و لیاقت فرمان راندن را دارد یا نه. آیا نظام او کاری بهتر از بوروکراسی جا افتاده و خسته و بیمار نظام شاهنشاهی انجام میدهد؟ آلترناتیو واقعا کیست و نتیجه چه خواهد شد. به اینها اصلا فکر نمیکردیم. دستگاه جا افتاده و فاسد آخوندی را در ایران نمیشناختیم. از ریشه های عمومی اش بی خبر بودیم. اگر منظور از انقلاب جابجائی صرف باشد چرا چنگیز خان مغول وتیمور را انقلابی ندانیم. چنگیز به سلطه آهنین خوارزمشاه پایان داد و بیش از صد سال تخم و ترکه اش بر خر مراد سوار بودند . وضع تیمور هم همین طور است. جابجائی را انجام دادند ولی انقلاب نبود. حکایت تاریخ حکایت جابجائی است . در عرصه حاکمیت یک گله گرگ رفته و گله ای دیگر آمده و تاریخ اندکی جلو کشیده است.ولی انقلاب گاهی رخ می دهد.حالا آیه الله خمینی را هم می توان در این راستا دید با این تفاوت که به دلایل تاریخی و با قدرت مذهب ، و همراه با آنچه در پشت پرده انجام شد او توانست از لشکر مردم و من و شما و تقریبا ازاکثریت استفاده کند و بر کرسی قدرت بنشیند و بکند آنچه را کرد. هنوز هم ماجرا ادامه دارد.
ساقی
به کار کردهای انقلاب اشاره شد.چه کار کردهائی مورد نظر است.
یغمائی
کارکردها یکی از پارامترهاست خیلی چیزهای دیگر را هم باید دید.من با توجه به معنائی که از انقلاب در ذهن دارم فکر می کنم انقلاب البته موجب جابجائی می شود . یک طبقه میرود و طبقه دیگری می اید. ولی این کافی نیست که گاه وضع بدتر می شود. باید دید. انقلاب چه اندیشه ای را پس می زند و چه اندیشه ای را تائید می کند و بر می کشد. ایا اندیشه شاه را پس می زند و اندیشه مردگان قرون و اعصار سپری شده را می آورد! کارکردهایش چیست.  چند صد هزار نفر را در جنگ می سوزاند! تیربارانهای دوران شاه را که مجموعا چند صد تا بیش نبود می کند صد هزار نفر. در جنگ و در کشتارها و تیر بارانها.شکنجه گاهها را صد برابر می کند! یک مرکز تنفروشی را تبدیل می کند به دویست سیصد تا و... و... و... نیازی به گفتن و مثال زدن بیشتر نیست که همه می دانند و تجربه کرده اند.
ساقی
 در مورد این که این انقلاب آتشش تمام نشده و دارد زبانه اش را می کشد و همچنین این که مردم بخاطر ازادی انقلاب کردند و خمینی قرار نبود که رهبر بشود چه فکر می کنید ایا با توجه به این دو مساله نمیشود گفت انقلاب ضد سلطنتی فقط جابجائی نبوده و انقلاب بوده است.
یغمائی
می توانیم اینطور فکر کنیم . فکر می کنم دکتر آریان پور در جامعه شناسی خودش نوشته بود هر سی سال جامعه پتانسیل یک انقلاب را پیدا می کند.الحمدلله تعالی که سی سال تمام شد و می شود امیدوار بود که دو باره انقلاب بشود! اما بطور جدی آیا پس از سی سال اگر انقلابی رخ بدهد همان انقلاب خواهد بود! فکر نمی کنم. آن دوران سپری شد و رفت و گذشت.نسلی که سر بر آورده است نسل سالهای سی و دو تا پنجاه و هفت نیست. کسانی که دارند در زمانهای سپری شده درجا می زنند و فکر می کنند آتش همان انقلاب با همان دود و دم و همان گرما و همان طنینها و آرمانها هنوز هم شعله ور است دارند  سر خودشان را گرم می کنند و یا از رویاروئی با واقعیت می هراسند و یا متاسفانه نمی فهمند. آنچه که وجود دارد البته آرمان کهنگی ناپذیر آزادی در تفسیری نوین و گسترده تر و روشن تر از قبل است است و رهائی از فقر استخوانسوز که اتشش خاموشی ناپذیر است.
ساقی
منظور از تفسیر نوین و گسترده و روشن آزادی چیست؟ مگر آزادی هم دچار تغییر در مختوای خودش می شود.
یغمائی
هیچ چیز مطلق نیست. حتی مفهوم خدا که قاعدتا مفهومی مطلق است در روی کره خاکی ما در حال تغییر و گستردگی است چه برسد به مفهوم آزادی که معنا و مفهومی اجتماعی و سیاسی است و دائما در حال تغییر است. معنا و مفهومی که سرداران و بزرگان تاریخ ایران از آزادی داشتند همان چیزی نیست که ما داریم و نسل امروز دارد. تردید نکنید اگر استاد سیس و بابک خرمدین در زمان ستار خان سر بر می آوردند و می خواستند خواستهای قرن چهارم را در قرن سیزدهم بطلبند با ستارخان رو در رو می شدند و نیز مفهوم آزادی در ضمیر ستار خان و میرزا چیزی نیست که امروز وجود دارد. آتش آزادی البته شعله ور است اما این آتش در ان اجاق سال پنجاه و هفت دیگر شعله نمی کشد. این آزادی معنا ومفهومی جز آن آزادی دارد که خیلیها نمی دانستند ماده اش چیست!! ولی فریادش را سر می دادند و سر می دادیم. آزادی باید ذره ذره تفسیر و بازگشائی شودو نتایج سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی اش در روشنائی قرار بگیرد. این آزادی آن آزادیی نیست که مرهون مذهب و فرهنگ مذهبی سال پنجاه و هفت باشد و فقط پشت تریبونها لقلقه زبان هر کسی باشد ولی معنای عملی آن یا نادیده گرفته شود و یا زیر پا له شود. نسل کنونی که در داخل ایران دارد نفس میکشد نسل دوران ما نیست. نمی گویم همه چیزش از نسل دوران ما  که بواقع نسلی زیبا و آرمانگرا و فداکار بودبهتر است ولی  با نسل ما تفاوتهای فراوان دارد. پس از سی سال، انقلاب می تواند وجود داشته باشد ولی آن انقلاب نیست. چیز دیگری است. کسانی که نمی خواهند این را باور کنند کسانی هستند که می ترسند با قبول این حقیقت آن گذشته پر شکوهی که به آن وصلند گم و گور بشود و آنها بمانندو برهوت. بهتر است گذر زمان و زمان حال و وظایف خودمان را در زمان حال و نسبت به شرایط کنونی دریابیم. سعی نکنیم که زمان حال را در سال پنجاه و هفت ببینیم و یا بدتر اینکه زمان گذشته را به حال تحمیل کنیم که شدنی نیست.انقلاب وجود دارد. حتما هم وجود دارد و آتشش نیرومند تر از قبل سر انجام زبانه خواهد کشید ولی این انقلاب مطمئنا و حتما چیز دیگری خواهد بود و نسلی دیگر با اندیشه ای دیگر  و آرمانی که دیگر یک مفهوم کلی مذهبی یا غیر مذهبی نیست و از تاریکی و مه بیرون آمده است این انقلاب را به فرجام خواهد رساند.

ساقی
در هر حال این آرمان باید آرمان آزادی باشد. نسل پنجاه و هفت هم دقیقا دنبال همین آرمان بود . تفاوت چه می تواند باشد.
یغمائی
تعارف را کنار بگذاریم. از قشر و لایه نازک روشنفکران که بگذریم و تا جائی که بدنه تناور توده ها بر می گشت مفهوم آزادی و دموکراسی چقدر جا افتاده بود و روشن بود؟. راستش من گاهی شک می کنم که حتی در آن لایه نازک هم در برخی موارد ادراکی که امروز خودش را نشان می دهد وجود داشت. من امروز میتوانم بگویم به نظر من حتی انقلابیون آن روزگار هم درک درستی از آزادی واقعی نداشتند و خودشان را بجای آزادی گذاشته بودند! من منجمله در سال پنجاه و شش و هفت کارم تهیه اسلاید و فیلم بود و با گروهی که یکی ا استادان دانشگاه مشهد بنام دکتر مستوفی سرپرستش بود کار می کردم. دوربین به دست در همه جا حضور داشتم. در چند متری استانداری مشهد وقتی تانکها تعدادی از زنها را له کردند شاهد قضیه بودم و وقتی مردم تانکها را به آتش کشیدند و سر یکی از رانندگان تانک را با داس بریدند. داشتم عکس می گرفتم که نتوانستم تحمل کنم. در چهارشنبه سیاه مشهد وقتی شهر در زیر رگبار گلوله ها می لرزید درست در کنار من گلوله مسلسلی سنگین مغز جوانی روستائی را که هنوز نامش در ذهنم هست. نامش در اسناد درون جیبش عنبرانی بود، به شیشه کیوسک تلفنی که من پشت آن ایستاده بودم پاشید. در بیمارستان شهناز مشهد شاهد لینچ شدن و له شدن ستوان یا سروان جاویدمند ، افسری نیرومند که از قهرمانان جودو و کاراته بود به دست مردم بودم. صحنه بسیار وحشتناکی بود و نیز در موج آتش و دود و غرش مردم شاهد به دار کشیدن دو سه نفر از ماموران ساواک به پایه مجسمه فرو کشیده شاه بودم. لخت و عریان آنها را با بدنهای دود زده و نیمه سوخته از پا به دار کشیده بودند. صحنه وحشتناکی بود. در این دوران با اعضای گروه به روستاهای فراوانی سر زدیم و اسلاید و فیلمهای تظاهرات و کشتارها را نشان دادیم. بقیه اوقات را نیز شاهد خروش مردم بودم. توده ها فریاد می زدند آزادی . استقلال و پشت سرش می گفتند جمهوری اسلامی. سومی ناقض اولی بود. بعد از ان داد می زدند مرگ بر شاه و درود بر خمینی! که دومی بارها مرتجع تر از اولی بود.من بر خلاف این روزگار که سالهاست از جامعه بزرگ ایران دورم و توسط اخبار می فهمم چه خبرست در آن هنگام با جامعه خودم آمیخته بودم و ایران را حس و درک می کردم. درک مردم از آزادی چه بود.ایا همان درکی بود که مثلا در دانشگاه و در میان هواداران احزاب و گروههای سیاسی رواج داشت.فکر می کنم نه. مفهوم آزادی در میان مردم کوچه و بازار چیز مبهمی بود که با اسلام و مذهب امیخته بود و جنبه تقدس داشت. اینکه شاه دشمن اسلام است. فحشا را ترویج می کند. جوانها را تریاکی و هروئینی می کند. دشمن دین محمد و علی است. با امریکائی ها سر و سر دارد و نوکر انگلیسیهاست و خواهرش فلان است و بهمان. بدون تعارف و پرده پوشی، تنه اصلی جامعه می خواست اسلام بیاید و حکومت عدل اسلامی بر پا شودبذرهای تاریک ومسموم و مقدسی که در طول قرنها کاشته شده بود داشتند میروئیدند و شبکه نیرومند ملایان در سراسر کشور زمام را نهایتا در دست گرفته بود. این را نباید پنهان کرد. شبکه ملایان و شبکه های مذهب از قرن سوم از زمان نواب اربعه، وکلای امام زمان – به اعتقاد شیعه- سر و کله اش پیدا شد و در یک فرایند بسیار بسیار پیجیده  در عمق تاریخ و فرهنگ و جامعه و نیز در اعماق روان و ضمیر ناخود آگاه توده های عظیم مردم تار و پود خود را گسترد. این یک فرایند تاریخی و اجتماعی و فرهنگی است و اصلا نباید منکرش شد. خمینی و یا هر کس دیگر که در سال پنجاه و هفت زمام قدرت را به دست گرفت  البته می توانست در پشت پرده زد و بندها داشته باشد و داشت ولی  او بر موج برخاسته این موجودیت تاریخی و فرهنگی ومذهبی بر منبر قدرت نشست.
ساقی
یعنی خمینی حاصل یک فرایند تاریخی است؟.
یغمائی
حاصل یک فرایند تاریخی بود.چنگیز و تیمور و هیتلر هم حاصل یک فرایند تاریخی بودند. همینطور روی هوا و به دلیل چرخش کواکب آسمانی که سر و کله شان پیدا نشده است. وقتی می گویم خمینی منظورم وجود تاریخی خمینی است که می تواند با هر نام و نشانی سر و کله اش پیدا شود. این وجود در عمق جامعه ایران ودرکشاکش قرون متمادی شکل گرفته بود.این وجود فقط در مسجد و حسینیه حضور نداشت ،بلکه بعنوان یک وجود فرهنگی مذهبی در ضمایر ملت حد اقل بخش عظیمی از مردم ایران حضور داشت. به نظر من تا این را نفهمیم نمی توانیم هولناک بودن وجود نظام استبدادی مذهبی و این همه خونریزی و ستم را بفهمیم و سخت بودن در افتادن با چنین نظامی را که فقط یک ساختار متزلزل مثل سلطنت شاه بود بدانیم. نمی توانیم اشتباهات و عدم فهم برخی از انقلابیون را در روبروئی با این نظام هولناک بدانیم. این وجود و حضور تاریخی هولناک بالقوه، بخش عظیمی از مردم را در تناقض با سلطنت قرار داده بود. اجتماع و سیاست و ارتش در دست شاه بود ولی روانها و خدا و آخرت و جهنم و بهشت و ریزترین مسائل شخصی در دست شیخ. ان گودالهای عظیمی را که قبلا گفتم و در عمق ضمایر وجود داشت در بخش عظیمی ملا و مذهب ملا پر کرده بود و این چیزی بود که نه تنها شاه توجه کافی به ان نکرد بلکه بسیاری از منور الفکران مردمگرا هم به آن توجه نکردند. شاید اگر توجه هم می کردند تا این غول از قوه به فعل در نمی امد و سیلاب خونهای فرو ریخته زیباترین جانهای خردمند این ملت نقاب از چهره اش نمی کند مساله قابل حل نبود که یک فرایند تاریخی را تنها قدرت یک فرایند تاریخی دیگر می تواند در هم بکوبد و این فرایند خرد کننده ضدارتجاع، هم اکنون خودش را دارد می نمایاند با این تفاوت که بر خلاف قبلی که در طول قرنها شکل گرفت این یکی در ظرف سی سال قد و قامتش بلند شده است.
ادامه دارد
ن
تصاویر
1- روانشاد دکتر عبدالرحمن قاسملو رهبر تاریخی جنبش کردستنان ایران، حزب دموکرات که یکسال در کنار او ورزمندگان کرد در کوهستانهای حوالی سردشت در سالهای 1360 و 1361 بسر بردم
2- عکسی از دوران انقلاب و شورشها 1357
3- در نخستین روزهای ورود به غربت و تبعید سال 1361
4- نخستین کتابی که در خارج کشور منتشر شد

م.ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو. هشتم.دین : سیاست،مردم ، روشنفکر


م.ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
 گفتگوی هشتم


گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر (1)
دین : سیاست،مردم ، روشنفکر

ساقی
آقای یغمایی، جدایی دین از سیاست و استفاده ی ابزاری از مذهب یکی از داغ ترین بحث های روز در میان ایرانیان است، با تجربه ای که در این زمینه دارید، مهرورزی نموده، نظر خودتان را بیان نمایید.
یغمائی
بارها گفته ام و نوشته ام.این روزها دیگر این مساله برای همه مهم است، حتی بسیاری از مذهبی ها.اما دراین مورد درست تر این است که بگوئیم دین و دولت باید از هم جدا باشند یعنی دین، ایجاد دولت نکند. دین تکلیف دولت را مشخص نکند. دین به کار خاص خودش بپردازد. دین باید و نباید ها را در عرصه دولت و سیاست مشخص نکند که این کار نمایندگان منتخب مردم در دولت قانونی است و نه دین، و از این قبیل چیزهای ساده و پیش پا افتاده! که خیلی افراد گویا نمی خواهند بفهمند. تجربه سنگینی را پشت سر داریم. روزگاری خود من فکر می کردم مذهب وقتی حاکم شود دنیای عدالت میرسد و برای رسیدن این دنیا جنگیدم. از بیست سالگی تا چهل سالگی عمرم را بر سر این سودا گذاشتم. نوشتم. سرودم. سلاح بر دوش کشیدم. در جنگل و کوه به سر بردم. عواطف خانوادگی و شخصی ام را در این راه نهادم و از زندگی چیزی جز لباس و وسائل شخصی ام نیندوختم ولی حالا می فهمم اشتباه میکردم. در تئوری و تجربه و عمل دانستم این اشتباه مخض بوده است و بهای سنگینی هم همه پرداختیم و دیگر باید واقع بین بود. در باره استفاده ابزاری از مذهب هم تا دین و دولت در هم باشند استفاده ابزاری از مذهب حتما وجود خواهد داشت و هر کس که بر کرسی بنشیند مذهب را آلت دست و قدرت خواهد کرد و همین بلائی که ملایان بر سر مذهب و مردم آوردند آوردند بر سرمذهب و مردم خواهد آورد  ومذهب را پوک و پوکتر و پوچ و پوچترش خواهند کرد.

 ساقی
اشاره شد که مذهب برود به کار خودش بپردازد  ایا در اساس مذهب کاری هم می تواند بکند یا کاری هم دارد.
یغمائی
نظر من این است که دارد.مذهب هم یکی از از ابزار و لوازم زندگی است. ساده بر خورد نکنیم که دنیای آدمها بسیار وسیع و پیچیده است . هم دنیای برون و هم دنیای درون. من بسیار روی این قضیه کار و فکر کرده ام اگر چه اندک اندک دیگر خسته شده ام ولی به اندازه لازم در سایه روشن ها جلو رفته ام . مثال می زنم. زمین پیش از انکه دارای حیات شود گودالهای عظیمی داشت که بعدها وقتی جو زمین آماده شد و بارانهای سیل آسا باریدند این گودالها تبدیل شدند به اقیانوسها و دریاها.  فکر می کنم  وضع مذهب همین طور است در تاریکجای وجود نهان ما حفره هائی وجود دارد که جایگاه اندیشه فلسفی و معنوی است. این گودالهای ژرف را نه تاریخ انسان می تواند نفی کند و نه روانشناسی و فلسفه. بارانها همان محتوای این گودالها هستند. روزگاری با آنیمیزم و فتیشیزم وامثالهم این ژرفجاها پر شدند و روزگاری با میترائیزم و زروانیزم و دهها و صدها نحله فلسفی دیگر، بعدها بارانهای زرتشتیگری باریدند و بعد اسلام آمد و این ژرفجاها را تخلیه کرد و خودش آن را پر کرد. می بینید که مهم دیدن آن ژرفجاهاست که واقعی است. می توان در محتوای گودالها شک کرد یا نفی شان کرد ولی اصل قضیه را نمیشود نفی کرد. چیزی هست . ضرورتی هست. ما اینطور ساخته شده ایم طبیعت یا خدا یا هر چیز دیگر ما را اینطور ساخته بنا بر این با اصل ماجرا در نیافتیم یعنی با وجود و واقعیت ژرفجاها ،بلکه مسئول باشیم و سعی کنیم محتوا را آنالیز کنیم و آنرا رد یا قبول کنیم.

ساقی
یعنی با این حساب نباید پا توی کفش مثلا اسلام توده کرد و باید یا قبولش کرد یا ساکت شد و هیچ راهی نیست.
یغمائی
بحث این نیست. مردم و دینشان رابعنوان مساله شخصی بحال خودشان بگذاریم. دین مردم را نمیشود با این آن و ماستها تغییر داد و ضرورتی هم ندارد. شاید دورانهای تاریخی اش گذشته. روزگاری امکان تبدیل میمون به آدم وجود داشت الان دیگر هیچ میمونی آدم نمیشود. روزگاری مذاهب بزرگ زاده میشدند ولی دیگر زمان تاریخی ظهورها و پیدایش دین سپری شده است و باید همین ها را درست کردو تفسیرهای نوی برایشان پیدا کرد تا بعدها و بعدها. دین مردم اگر بازیچه سیاست و انقلاب نشود خطرناک نیست. مردم معمولا با دین و خدای خودشان چه مسلمان باشند چه زرتشتی یا بهائی یا ... دنبال خیرند. خدا و دینشان رو به خیر دارد و من شاهد این بوده ام . می شود حتی درختی یا سنگی را بعنوان منبع خیر پرستید می توان بت پرست بود و باعث خیر،ولی وقتی دین مردم ابزار سیاست میشود همین مردم و دین همین مردم فاسد می شود و می شود مایه شر و اسباب بازی بزرگان، که در ایران شاهدش هستیم. سیاست، دین ساده مردم را به پوسیدگی دچار کرده و سقف فلسفی و معنوی فرو ریخته وما امروز با نوعی مذهب سیاسی روبروئیم که به نظر من دهشاهی بار و مایه واقعی فلسفی و  معنوی ندارد. وضعیت ایران را نگاه کنید. یک بحران کشنده معنوی دارد خودش را می گستراند. ان گودالهای عظیم بوی گند گرفته است و روانها را معلول و مسموم کرده است. دستگاه ارزشی معنوی گذشته در هم شکسته و چیزی هم جایش را پر نکرده. آخوندهاهم با آمدنشان بر اریکه قدرت باعث فسادها شدند و هم وقتی زایل شوند متاسفانه خرابکاریهای معنویشن باعث بلایای فراوان خواهد شد. چون چیزی جای مذهب دارای احترام قبلی را در میان اقشاری قابل توجه پر نکرده است.
ساقی
واقعا چیزی جایش را پر نکرده .
یغمائی
متاسفانه نه. دین و مذهب حاصل یک کارکرد و یک فرایند عظیم تاریخی ، اجتماعی  بسیار پیچیده است. به سختی و آرام آرام می آید و وقتی آمد به سختی تعویض می شود بخصوص در دوران ما که فرایند شکل گیری دینها مثل سلسله جبال و اقیانوسها تقریبا پایان یافته است و وقتی دینی دچار پوسیدگی می شود در سطح عوام و عمومی یا باید به همان دین بیمار دلخوش داشت! و یا باید دچار لامذهبی عوامانه و بی در و پیکر شد که چیز چندان جالبی نیست. در سالخوردگان یاس معنوی پوچی ایجاد می کند. جلویشان بن بست نیستی نمایان میشود. تفسیر مرگ رایشان مترادف نابودی کامل میشود و چیزهائی از این قبیل، و جوانها خودشان را از امکانات شخصی خود پر می کنند وتبدیل می شوند به تن و فیزیک تام و تمام و طعمه ای بسیار مناسب برای فرهنگهائی منحط که سمبلها و سالارهای این فرهنگها یک مشت آت و اشغالهای پر رنگ و لعاب بیش نیستند. جزایری کاملا فرد گرا و خود گرا که به خودشان می اندیشند و امکانات شخصی خودشان که این خطرناک است . الان اگر دقت کنیم این بیماری را میبینیم که دار خودش را نشان میدهد.
ساقی
با این وضع چه باید کرد. چه راهی هست و چطور باید مبارزه را در این راه انجام داد.
یغمائی
باید دید چه کسانی مورد نظرند
ساقی
مثلا مردم
یغمائی
در رابطه با مردم کاری نمیشود کرد. انها با اعتقادات خودشان دمساز و رفیقند. اعتقادشان مانند سقف بالا سرشان می ماند که به آن نیاز دارند و متکائی که زیر سرشان می گذارند و لیوانی که با آن آب می نوشند. دین مردم معمولی در حیطه پراتیک رو ز مره با تمام ریزه کاریها و حتی اعتقادات ساده و خرافی کار برد دارد و نه در حیطه بحث و فحصهای تئوریک و آکادمیک. بحث و فحصی نمیشود با آنان کرد . با دین و ایمان ساده مردم نباید   در افتاد .برای کمک به آنها، باید تلاش کرد دین در کار دولت دخالت نکند تا مردم و دینشان بازیچه نشوند. جدال فکری در اینجا کار بردی ندارد چون باید چیزی جایگزین شود و دوران جایگزینی ها آنطور که قدیم بود، مثلا با ظهور پیغمبری که دین قبلی را می برد  زیر علامت سئوال  گذشته است.قبلا هم اشاره کردم، به مردم فقط می شود با تلاش در جهت حکومتی که به لائیسیته احترام بگذارد کمک کرد ودولت مربوطه، به دین و نهادهادهای دینی مثل سایر نهادهای اجتماعی رسیدگی کند ودر جهت سلامت آن بکوشد و گرنه هر چه تلاشهای گوناگون بشود، عوام مردم بر درب صندوقخانه دینشان هفت قفل زده و کلید آن را هم به عمق هفت دریا پرت کرده اند و گوششان بدهکار نیست. این نظر من است بنا بر این باید منتظر بود تا اساسا نسلها بیایند و بروند تا فصل تغییرات برسد.

ساقی
اخوندها هم روی همین نقاط قوت سرمایه گذاری کرده اند.
یغمائی
همینطور است و دین و مذهب مردم را بازیچه کرده و بسیاری فسادها آفریده اند
ساقی
اما در رابطه با روشنفکر و کسی که در دنیای اندیشه می خواهد جلو برود تکلیف چیست.منظورم کسی است که در عین گرایش مذهبی داشتن زیر بار مذهب معمول نمیرود
یغمائی
بهتر است بگوئیم کسی که دارای گرایشات معنوی است چون گرایش معنوی داشتن و کنکاش فلسفی کردن با گرایش مذهبی داشتن فرق می کند
ساقی
مثلا چه تفاوتی دارد
یغمائی
گرایش مذهبی داشتن یا به مذهبی معتقد بودن یعنی بقول معروف طرف مربوطه به مشروطه اش رسیده. به ته خطش رسیده و انتخابش را کرده است. آدمی که اسلام را دارد، منظورم مثلا روشنفکر است! انتخابش را کرده و طبعا انتخاب خودش را برتر می شناسد.ولی ادمی که گرایش معنوی دارد حیطه اش وسیع است. می تواند یک گرایش معنوی عام داشته باشد که مرزش را با مثلا یک فرد ماتریالیست مشخص می کند. یعنی بالاخره به رازی و رمزی و نیروئی و سامان و سازمان و جانی در این جهان و با این جهان معتقد است و در عین حال خودش را برتر و بالاتر از هیچکس که نمی داند هیچ بلکه می تواند با یک پرنده و با یک شاخه علف همسطح و خویشاوند بداند. می بینید که حیطه گرایش معنوی با مذهبی تفاوت بسیار دارد. روشنفکری که گرایش معنوی دارد در پناه ایدئولوزی اش آدم نمی کشد وبقیه را نمی کوبد و دچار غرور ابلهانه من برترم نمیشود ولی آن یکی را خودتان می توانید خطراتش را حس کنید که تجربه اش را هم داریم.
ساقی
این چنین آدمی چه باید بکند چطور با مذهب برخورد می کند
یغمائی
هر کسی به شیوه خودش . من می توانم راه خودم را پیدا کنم و شما راه خودتان را با تاکید بر این که راه و سقف فلسفی و فردی و معنوی، و نه سیاسی است. برای سیاست باید جدا از مذهب راه و حزب و گروه انتخاب کرد ولی برای دنیای معنوی باید کاملا مستقل بود . یعنی عنصر آگاه در دوران ما مجبور است به طور جدی رسول و نبی خودش باشد . دلیلش هم روشن است چون نمی شود زیر بار چیزهائی رفت که شایسته معنویت و دنیای تفکر فلسفی نیست.
ساقی
 واقعا نمیشود رفت
یغمائی
 مطلقا نمیشود رفت. داریم جدی صحبت می کنیم و بقول معروف از سر درد. اگر کسی می تواند زیر بار چیزهائی برود که متناقضش می کند یا علی ! برود، ولی اگر متناقضش می کند و در عین حال نمی تواند ماتریالیست باشد و نیاز واقعی به معنویت حس می کند مگر چاره ای جز این دارد که خودش رسول خودش باشد. چرا بترسیم. چرا در دستگاه مذهبی محصور باشیم. چرا فکر می کنیم ارتباط معنوی ما باید از کانال دیگران باشد. چرا فکر می کنیم. قطع ارتباط ما با ملای محله یا فلان امام و نبی وفلان آیه الله یا رهبر حزبی یا فلان کتاب معنایش این است که ما مبغوض جهان و جان جهان شده ایم. و لاجرم باید بمعنای بد کلمه مرتدی دوزخی و سرگردان باشیم و یا قاذورات نامطبوع را بپذیریم. ما می توانیم مسلمانان و یهودیان و کلیمیان و بهائیان و زرتشتیان و.... را دوست داشته باشیم و لی در حیطه اعتقادات معنوی راه خود را برویم. چرا باید وحشت داشت.
ساقی
آیا شما اعتقاد دارید مذهب نسبت به نگاه معنوی محدود تر است
یغمائی
کاملا .قبلا هم گفتم.نگاه مذهبی در بالاترین نقطه اش هم و در بهترین شکل اگر درست باشد که در بسیاری اوقات نادرست است و جز خرافه و وهم چیزی نیست یک برش از معنویت خاص را به نمایش می گذارد.خدای هر مذهب در بهترین شکل خودش بخشی از خداست بگذرم از اینکه در بسیاری از اوقات چیزی که نیست خداست!. جهان هر مذهب بخشی از جهان است. آدم ارائه شده توسط مذهب یک تکه خاص از انسان است.وضع همه چیز اینطور است و این تکه ها با هم در جنگند و به خون هم تشنه.براستی کجاست آن خدا و انسان و جهان همگانی و کامل؟ خدا در فرهنگ و اخلاق منبع و نقطه اصلی خیر و خوبی است ولی در بسیاری اوقات خدای ارائه شده بسا وحشت اورتر از درنده ترین حیوانات است و در برابر او باید به دایناسورها پناه برد. باید فکر کنیم قرنهاست در حال پرستش چه هستیم؟ ایا این خداست؟ من تشنه این شناختم م و این را در مذهب و دین نمی توان یافت. توجه دارید که در دنیای اندیشه و جدال فکری داریم صحبت می کنیم و نه در دنیای عوام. این وضعیت مذهب نسبت به معنویت است. کار دین اگر در آغاز اتحاد انسانها بود الان در بسیاری موارد جدا ساختن آدمهاست . در عصر دهکده جهانی و ارتباطات دیگر این نگاه محدود نمی تواند کار ساز باشد و ما احتیاج به چیزی جهانی و یگانه ساز داریم که در حیطه این نگاههای جدا کنندن نیست. خوشبختانه در جائی که جدال اندیشه ها در جریانست و افکار هماورد می طلبند دوران ملا سازی و تحمیق در حال سپری شدنست اگر چه مذاهب هنوز ارتشهای نیرومند خود را در میان مردم دارند .
ساقی
شما به عنوان کسی که به نگاه معنوی نیازمند است چه چیزهائی را در این نگاه جستجو می کنید
یغمائی
خیلی چیزها را. از گودالها گفتم. اینها در من هم وجود دارند و جستجوی معنوی من ناشی از احساس این حقیقت است. ولی اگر بخواهم بگویم . شکستن تنهائی و داشتن یک زیر بنای اخلاقی برای زندگی بیشتر برجسته اند. بدون جهان معنوی من بعنوان یک انسان فاصله تولد تا مرگ را بسیار تنها خواهم بود. انسانی تنها محصور در میان امواج حوادث اجتمائی و گمشده در میان کواکب و افلاک بی نام و نشان. با وجود نگاه و احساس معنوی که در میان آن رازی ناشناس وجود دارد. شما اسمش را بگذارید خدا یا هر چیز دیگر من تنها نیستم و می توانم بیشتر تاب اورم و نیز می توانم در تطبیقی حتی کوچک با این معنویت زیر بنای اخلاقی خود را که برای زندگی اجتماعی و فردی لازم است بسازم. البته منظورم اخلاق بمعنای والای ان است و نه ان اخلاقی که ملای محله منادیگر آن است.
ساقی
اخلاق به معنای والا منظور چی هست؟
یغمائی
اخلاق به منظور والا یعنی اینکه فراموش نکنیم انسانیم و نه اینکه نگران نوشیدن یک لیوان شراب و به دوزخ رفتن فلان زن نگومبخت معصوم خیابانی باشیم. یعنی اینکه فراموش نکنیم که جدال ما با مثلا ملایان در گام نخست یک مبارزه انسانی اخلاقی است و نه صرفا سیاسی و برای کسب قدرت سیاسی. یعنی حتی در صورت شکست سیاسی پیروزی اخلاقی خود را حرمت بگذاریم و بدانیم حق با ماست. یعنی اینکه مبانی و اصولی را که باعث اعتلای زندگی فردی و اجتماعی انسانها و نیز خود ما  می شود حرمت بگذاریم که اگر دوری از منکری هم هست در این رابطه است و نه اینکه خدا خوشش می اید یا بدش می اید.
ساقی
ایا ترس و ناتوانی نمی تواند دلیل گرایش معنوی و خدا باشد
این بحث طولانی بوده و هست. برای من ترسی وجود ندارد چون ترس دردی را دوا نمی کند. میدانم بسیاری شرنگها وجود دارد که باید نوشید و می دانم که بسیاری ناتوانی ها هست که نمی توانم کاری در مقابله با آنها بکنم. خیلیهاشان قوانین حیاتند.ولی ماجرای نگاه معنوی بیش از الینها  باور یک حقیقت قابل لمس است.
ساقی
نابسامانی های دنیا و این همه ظلم و ستم را در رابطه با بسامان بودن دنیا و معنویت چطور باید دید
یغمائی
قبلا هم گفته ام که دنیای فلسفی خدا و لاخدا وماده یا معنا برای من قبل از این مسائل وجود دارد. من بیرون از این حیطه می ایستم . با طبیعت و جهان پیرامونم و چشمهایم را بسته و باز می کنم و می پرسم آیا جهان معنائی فراتر از تن خود ندارد و یا چیزی هست.این همه عظمت و راز و هماهنگی برای پدید آمدن یک ذره از این جهان بی پایان و در این نقطه انتخابم را می کنم فرسنگها پس از این نقطه است که سایر مسائل خود را نشان می دهند اما من دیگر نگاهم را انتخاب کرده ام وهر شری هم برسد دیگر تاثیری ندارد بخصوص که دیگر هیچ درخواست فردی هم ندارم . یعنی علاقه ای ندارم که دائم معنویتم را امتحان بکنم وهی چیزی طلب کنم تا با وصول آن پای ایمانم محکم شود که دیگر مدتهاست چیزی راضیم نمی کند. در کل هم بگویم که این انتخاب می تواند حاصل یک پروسه و یک فرایند باشد که ما را بسازد
ادامه دارد

About Me

عکس من
i am an iranian poet and writer living in France , a human right activist

Search